و هر چه نه گوى بود او را زاويه و فرجه لازم آيد ، و آيتى ديگر اين را تنبّهى « 1 » مىكند كه :
« فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ »
« 2 » ، [ و على غير الطريقة المذكورة يلزمه الفطور ] « 3 » .
( 12 ) و يدلّ ايضا على عدم الخلاء . و محالست آنچه ميان محدّد باشد و يا آنچه ميان هر دو جسم باشد كه آن خلاء باشد زيرا كه از خلاء ناچيز خواهد ، و شكّ نيست كه آنچه ميان دو جسم دور باشد زيادت شود بر آنچه ميان دو جسم نزديك باشد ، و آنچه جسم بزرگ درو گنجد فراختر باشد از آنچه جسم كوچك درو گنجد ، پس خلاء متقدّر شود .
و چون باشد كه آنچه ناچيز بود متقدّر شود در جملهء جهات ؟ پس جوهرى باشد كه مقصود باشد باشارت ، كه او را طولى و عرضى و عمقى باشد ، و معنى جسم در ضابط فطرت و عرف نيست الّا اين . ديگر آنكه اگر جسم در خلاء در آيد ، اگر او را دور نكند ، پس تداخل در مقدار لازم آيد ، و اين محالست . و چون زيادت نشود مجموع دو مقدار بر مقدار يكى ؟ و چون خلاء متصوّر نيست ، پس عالم همه ملاست ، و بيرون از محدّد نه خلاء است و نه ملاء اصلا .
( 13 ) و مكان را چهار علامت است : از جملهء آن يكى آنست كه جسم را گويند كه در مكان است و در توهّم نقل شايد كردن از آن مكان به مكان ديگر . پس مكان آن نيست كه جسم برو قرار گيرد زيرا كه نشايد گفت كه درو است و حامل عرض « 4 » نباشد زيرا كه توهّم انتقال نتوان كردن . پس مكان باطن جسم حاوى است كه مماسّ ظاهر جسم
هامش
( 1 ) تنبهى : مثنىI )يتنبه )A( 2 ) سورهء 67 ( الملك ) آيهء 3
( 3 ) و على غير . . .
الفطور : -I( 4 ) عرض : عرشI