باشد زيرا كه لازم آيد از قبول قسمت و خرق اختلاف حركت هر دو جزئش به دو حركت مختلف . و ما گفتيم كه او را جهتى و چيزى نيست و حركت بناچيز و ناجهت متصوّر نيست . و چون اين دانستى ، بدان كه نشايد كه غايت جهات جسمها مختلف باشد زيرا كه اوّل بايد كه حاصل شود ، و آنگه بهم آيند و اجتماع ايشان ممكن شود . و هر چه اجتماعش ممكن باشد افتراقش ممكن باشد ، و ما بيان كرديم كه خرق و انقسام غايات متصور نيست ، زيرا كه حركت نه به جهت وصوب افتد ، و اين محال است . پس بايد كه آنچه غايات جهات و اصوابست يك جسم باشد محيط بهمهء اجسام ، و آن ابداعى باشد كه مركّب نباشد از اجزاى مختلف .
( 11 ) و نشايد كه از آن جسم چيزى اقتضاى سفلى كند ، و چيزى اقتضاى علوى كند زيرا كه آن يك جسم است و اجزاى او متشابه است ، و بعضى از اجزاى او اولاتر نيست از بهر اقتضاى علوى يا سفلى از بعضى ، پس همه بلنديست . و چون سفلى از غايت دورى است و غايت دورى از محيط مركزست ، پس غايت زيرى مركزست و مركز « 1 » تعيين محيط نكند زيرا كه شايد كه دايرههاى لايتناهى بقوّهء نقطه رافع شود . پس محيط محدود همه اجسام است ، و آن آسمان بالائين است و محدّد ، و حركت نكند بر استقامت زيرا كه وراى او « 2 » صوب نيست ، بلكه « 3 » مقتضى جملهء صوبهاست بمحيطش و مركزش . و آنچه بدين ماند گواهى ميدهد از قرآن بعد از ذكر آسمان
« وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ »
« 4 » .
هامش
( 1 ) و مركز : -I )فالمركزA (( 2 ) او : + اوI( 3 ) بلكه : او كىI )بل هوA (( 4 ) سورهء 60 ( ق ) آيهء 6