تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
( 7 ) و بدان كه جماعتى پندارند كه جسم متجزّى شود تا به حدى كه ديگر پاره نشود نه در حسّ و نه در وهم ، و آن را « جوهر فرد » نام كردند و گفتند كه جسم‌ها مركّب‌اند از اين جوهرها . و حكماء اين را منكراند و مىگويند كه جسم قابل قسمت وهمى است الى ما لا يتناهى . و اگر مسلّم دارند كه در حسّ شايد كه كوچكى بحدّى رسد كه ديگر پاره نشود بفعل و ليكن ناچار است از امكان قسمت وهمى . و حجّت ايشان اينست كه اين اجزاء اگر هست و جسم از او مركّب است لا شكّ كه چندان كه اين اجزاء بيشتر باشد جسم بزرگتر بود بتأليف او . و چون فرض كنيم كه جوهرى ميان اين دو جوهر افتد ناچار بايد كه ميانين هر دو كنارين را حجاب كند از ماليدن يكديگر ، پس هر يكى از كنارين چيزى ماليده باشد از ميانين كه آن دگر نماليده باشد ، پس قسمت آيد . و همچنين چون فرض كنيم جوهرى بر ملتقاى دو جوهر ، يكى از آن دو جوهر چيزى مالد بجز آن كه آن ديگر ماليده بود و از هر يكى چيزى مالد ، پس « 1 » هر سه قسمت‌پذيراند . و در جمله اين جزو اگر موجود باشد آنچه به جهتى دارد [ غير از آنچه به جهتى ديگر دارد ] « 2 » پس قسمت‌پذير آيد : ( 8 ) و بدان كه تداخل « 3 » محال است كه هر يكى از دو حجم همگى آن ديگر را ملاقات كند ، چنان كه مقدار مجموع هر دو زيادت نشود بر مقدار يكى و مجموع هر دو را يك حيّزى كفايت باشد .
هامش
( 1 ) پس -I( 2 ) غير از آنچه به جهتى ديگر دارد : -I )اين جمله از متن فارسى افتاده و از متن عربى ترجمه شده است : و بالجملة هذا الجزء اذا كان ما منه الى صوب آخر فانقسمA (( 3 ) بتداخل : بتداخلىI