« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
« 1 » .
هيكل ششم
( 34 ) بدان كه مردمى باطل نشود ببطلان تن زيرا كه تن محلّ وى نيست و او ضدّ ندارد و مزاحم ندارد . و آنچه مبدأ اوست دائمست ، او نيز دائم باشد بدوام او . و اين علاقهاى كه ميان نفس و تن است علاقه است شوقى « 2 » عرضى كه از بطلان اين لازم نيايد باطل شدن جوهر مباين .
( 35 ) و بدان كه لذّت هر قوّتى بحسب كمال آن قوّت باشد و ادراك آن . و هم چنان الم آن قوّت ، و المش بحسب آن باشد كه به دو لايق بود . قوّت شمّ تعلّق بمشموم دارد ، سمع بمسموع ، و لمس بملموس ، همچنين هر يكى . و حال جوهر عاقل آن است كه منقّش شود بمعارف از معرفت حقّ و عالمها و نظام و مبدأ و معاد و منزّه بودن از قواى بدنى .
و نقص وى در خلاف اين صفات . و لذّت نفس و لمس باعتبار اين كمال بود و عدم اين . و باشد كه چيزى مكروه برسد و الم پيدا نباشد و اين هم چنان بود كه كسى را ناگاه سكته رسد يا سكرى شديد پيدا آيد چنان كه از ضرب خبر ندارد و از معشوق نيز خبر ندارد . نفس نيز همچنين مادام كه مشغولست بتن نه از فضائل لذّت يا و نه از رذائل الم چه سكر طبيعت بر وى غالبست . و چونكه ازين عالم مفارقت كرد ، سكر طبيعت برخاست ، معذّب شود بجهل و هيأت بد و ظلمانى و آرزو كردن عالم حسّى ،
« وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ »
« 3 » . ميان وى و ميان
هامش
( 1 ) سورهء 23 ( المؤمن ) آيهء 14
( 2 ) شوقى : شوقi( 3 ) سورهء 34 ( سبا ) آيهء 53 ، و قد حيلF