اسير قوّتهاى تن بودى و خود را گروگان شهوت ساختى ، و چگونه حكم آسمان بر وى روان بودى و چونكه اين همه وى را حاصل است ؟ پس محالست كه وى خدا باشد ، تعالى اللّه .
( 11 ) و گروهى ديگر پنداشتند كه نفس ناطقه جزويست از خدا ، و اين پندار گمراهى تمامست زيرا كه برهان گفته آمد كه خداى تعالى جسم نيست ، چگونه پاره شود و او را كه پاره كند ؟ و گروهى پنداشتند كه نفس ناطقه قديم و ازليست ، و اين نيز پندار باطلست ، زيرا كه اگر قديم بودى چه ضرورت او را از عالم قدس و حيوة بعالم مرگ و تاريكى آوردى ؟ و چرا در حبس و قهر اين عالم بودى ؟ و چگونه قوّتهاى طفل شيرخوار او را از عالم نور بكشيدى ؟ و در ازل چگونه از يكديگر جدا شدندى زيرا كه حقيقت همه نفس يكيست ؟ و آنجا چيزى و محل فعل بد رفتن نيست زيرا آن همه بواسطهء تن تواند بودن و در ازل تن با وى نيست ، پس اين اوصاف در ازل نبود . پس تمييز در نفسها نباشد و اين محالست . و نيز باكتساب از يكديگر جدا نشوند بعد از مرگ زيرا كه اكتساب با تن باشد و در ازل تن نيست . و نشايد كه يك نفس باشند و پاره شوند زيرا كه گفته آمد كه جسم نيست ، بلكه او را توزيع نشايد كرد تا هر پاره از وى بتنى رسد . پس چون ازلى و قديم نيست ، حادث و نوست كه حقّ تعالى او را مىآفريند با تن ، نه پيش و نه پس ، بلكه با وى . و هم چنان كه فتيله كه مستعدّ است چون او را از چراغ و يا از آتش در افروزند از چراغ و آتش هيچ كم نشود ، عجايب نبايد داشت كه نفس ناطقه حاصل
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 90
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٩٠