نيستند پس ممكن باشند . و بدين سبب نشايد كه واجب الوجود هم مرجّح بود و قابل ، و نشايد زيرا كه در ذات وى تركيب لازم شود زيرا كه اثركننده ديگرست و اثر پذيرنده ديگر ، و يك چيز از آن روى كه يكيست نشايد كه هم اثر كند و هم اثر پذيرد كه در دو چيز بود يك فاعل و يك قابل هم چنان كه يكى از ما تصرّف كند در اعضاى خويش كه تصرّفكننده عقل بود و قابل عضو بود . و واجب الوجود از اجزاى فاعلى و قابلى منزّه است و او را كمال اعلى است زيرا كه آفرينندهء جملهء كمالاتست .
و نشايد كه كمال آفرين بىكمال بود زيرا كه معلول تامّ بود و وى ناقص ، تعالى عن ذلك .
( 16 ) و هر چه واجب الوجود را بسيار كند از جسم و تركيب و مانند اين بر وى محال بود . و چنان كه بيان كردهايم « 1 » نشايد كه واجب الوجود را ضدّ بود زيرا كه ضدّ استدعاى مقاومت كند « 2 » موضوع را ، و منزّه است از هر دو . و نيز ندّ نيست زيرا كه بيان كرده آمد بجز وى واجبى ديگر نيست . واجب الوجود منزّه است ازين جهان از براى آنكه منزّه است از جسم و تركيب . و او راست جلاى اعلى و شرف اعظم و نور اشدّ « 3 » . و عرض نيست تا مفتقر بود بمحلّ در وجود ، و جوهر نيست تا مشارك بود جواهر را « 4 » در جوهرى ، بلكه اختلاف اجسام از بهر انّيّتها ، از بهر اختلاف صورت ، دلالت مىكند بر ذات وى و بر وحدانيّت وى زيرا كه اگر اختلاف مخصّصات نبودى ، اختلاف شكل و مقدار و حركت و عرض نبودى « 5 » ، همهء اجسام را يك عرض بودى و نه چنين است . بلكه موجب مرجّح آن همه واجب -
هامش
( 1 ) كردهايم : + كهF( 2 ) كند : كند وF( 3 ) اشد : شددF( 4 ) جواهر را : بل جواهرF( 5 ) عرض نبودى : عرض بودىF