محال باشد . و برهان « 1 » نهايت كه گفتيم در جائى راست آيد كه اجتماع اعداد ترتيب باشد . امّا اگر ترتيب بىاجتماع بود ، هم چو حركات فلك و غير آن يا اجتماع « 2 » بىترتيب بود هم چون « 3 » نفوس ناطقهء گذشتگان ، بىنهايت « 4 » شايد « 5 » كه باشد . و اين برهان در آنجا راست نيايد زيرا كه حركات را « 6 » اجتماع نيست ، پس سلسلهء آن موجود نشود ، و نفوس را ترتيب نيست هم سلسله ندارد .
( 67 ) و قضاء علم وحدانى « 7 » حقّ است « 8 » سبحانه و تعالى و قدر تفصيل قضاء اوّلست « 9 » و احاطت محرّكات بآحاد كائنات و ضبط جملهء احوال و اوقات آن « 10 » بر تفصيل جزويّات چنان كه بگوئيم . و شرّ « 11 » چيزى نيست موجود بلكه يا عدم چيزيست يا عدم كمال چيزى . و انگشت زائد كه شرّ گيرند از بهر آن گيرند كه هيأت حسن از دست مىببرد « 12 » ، كه چيزى كه غيرى « 13 » را زيان ندارد ، خود را هم زيان ندارد ، پس شرّ نباشد . و بعضى چيزها را « 14 » كه شرّ گيرند هم چون مار و كژدم « 15 » هم باعتبار آن گيرند كه اتلاف « 16 » چيزها ميكنند و اگر تفويت نكردندى شرّش نگفتندى . و چون واجب الوجود خير محض است و ذات او « 17 » كاملترين موجودات « 18 » و معقولاتست « 19 » ، پس ازو خير محض موجود شود . و اگر « 20 » در وجود چيزى واقع باشد كه درو شرّى « 21 » باشد ، خيرش بيش از شرّ بود ، و اين قسم بواسطهء قسم پيشين
هامش
( 1 ) برهان : + كهH( 2 ) يا اجتماع : به اجتماعF( 3 ) هم چون : همچوSH( 4 ) بىنهايت : -F( 5 ) شايد كه باشد : شايند كه باشندH( 6 ) حركات را : حركاتF( 7 ) وحدانى : خداىH( 8 ) است : -F( 9 ) اولست : اوستH( 10 ) آن : اينF( 11 ) شر :
مرF( 12 ) مىببرد : مىبردTSF( 13 ) غيرى : غيرF( 14 ) چيزها را : چيزهاF( 15 ) مار و كژدم : گرگ و مارTHگرگ و بازS( 16 ) اتلاف : اغلافF( 17 ) او : -F( 18 ) موجودات : -F( 19 ) معقولاتست : معقولاتF( 20 ) و اگر : اگرSH( 21 ) شرى : شرSH