و اثر بعد از عدم نكند ، بلكه « 1 » تقدّم دارد در عقل . و به زمان « 2 » بهم باشند هم چون كسى كه مىرود و چراغى مىبرد « 3 » و شعاع با او مىرود .
( 65 ) پس حركات علل حدوثاند ، و بحسب هر استعدادى از عقل مفارق حادثى كه لايق او باشد حاصل گردد و او حوادث را وجود بخشد از اعراض و صور و نفوس ، نه از آنكه او متغيّر شود بلكه قوابل و استعدادات متغيّر شوند بحركات افلاك . و شايد كه فاعل متشابه الاحوال چيزهائى « 4 » كند مختلف و نامتشابه از بهر اختلاف . قوابل . و گروهى گفتند كه رفتن حوادث بىنهايت متصوّر نيست « 5 » ، از آنكه يك يك حادثند « 6 » پس همه حادثات باشند « 7 » . و اين خطاست زيرا كه حكم هر يك بر همه در جمله جايها « 8 » راست نباشد كه توانيم گفتن كه هر يك از مردم در سرائى بگنجد « 9 » ، نتوانيم گفتن كه همهء مردم در سرائى گنجد « 10 » . و ديگر گفتند كچون يك يك موجود شدند از حركات و حوادث پس همه موجود شده باشند و اين نيز حكم هر يك است بر همه ، و گفتيم « 11 » كه لازم نيست .
و حركات با يكديگر جمع نمىشوند بلكه « 12 » على الولا معدوم مىشوند ، پس او را همهاى نيست . و نيز گفتند كه امروز آخر همهء روزهاى رفته است پس روزهاى « 13 » گذشته را چون آخر باشد اوّل باشد و اين خطاست ، زيرا كه امروز آخر روزهاست نه بدان معنى كه آخريست كه بعد ازو
هامش
( 1 ) بلكه : + بىF( 2 ) به زمان : زمانF( 3 ) برد : بودF( 4 ) چيزهائى :
چيزهاH( 5 ) نيست : + اندF( 6 ) حادثند : حادثFحادث شدSH( 7 ) باشند : باشدH( 8 ) جايها : جانبهاT( 9 ) بگنجد : گنجدSH( 10 ) گنجد :
مىگنجدF( 11 ) گفتيم : بگفتيمSH( 12 ) بلكه : كهF( 13 ) پس روزها :
بروزهاH