تا ترا خلعتى دهم درخور * تا شود فقر و فاقهات كمتر
مرد ابله برفت « 1 » و روز « 2 » گزيد * و آنچه مقصود شاه بود نديد
بامدادى بر شه آمد زود * كه از آن بهترينش « 3 » روز نبود
شاه چون ديد مرد را دلشاد * صد در از رنج و غم برو بگشاد
گفت در حال گردنش بزنيد * بسته وى را ز پيش من بكشيد « 4 »
مرد دژخيم مرو را بكشيد * برد و اندر زمان سرش ببريد
مىندانست روز نيك از بد * بود تقليد امام او نه خرد
صفة مقادير البروج و الكواكب السيارة
غافلند اين منجمان از كار * نيست در كارشان دل بيدار « 5 »
همه را زرق و حيلت است آلت * نيست از علم و حلمشان عدّت
شمس كز كرّه هست « 6 » در مقدار * ز صد و بيست و چار « 7 » بار شمار
خانه او را اسد نهادستند * دور دور از خرد فتادستند
زهره كز ربع كرّه بيگانهست * ثور و ميزان ورا چرا خانهست
نيست تير از كره يكى اجزا * با دو خانه است سنبله و جوزا « 8 »
نيست در كارشان بسى تمييز * خيز و بر « 9 » ريش آن منجم « 10 » تيز
مىنويسند خيره « 11 » بر تقويم * نيك و بد بر عموم اينت حكيم
بس تبجح كنند بر دانش * هيج دانش نداده يزدانش
نيست فرقى ميان مردم دهر * همه يكسان بود طوالع شهر
همه بادست حكم باد انگار * تو ز احكام خيره دست بدار
نيست جز هرزه مندل و تنجيم « 12 » * زن بود سغبهء چنين تعليم « 13 »
هامش
( 1 ) - چ : آنگه برفت
( 2 ) - پ : زود
( 3 ) - ط : كه از آن روز بهيش ، ذ : كه از آن بدتريش
( 4 ) - ل : ببريد ، ت : او را به پيش من بكشيد
( 5 ) - خ : دلى بيدار
( 6 ) - م : گر كره است
( 7 ) - ت : شصت و چار ، خ : نهصد و بيست و چار
( 8 ) - ط : و جوزا ، م : جوزا
( 9 ) - خيز بر
( 10 ) - كم : اين منجم
( 11 ) - ل : خير
( 12 ) - ل : مندل تبجيل
( 13 ) - ل : شعبهء چنين تعليل ، خ : شيفتهء چنين تعليم