در افاعيل و در مفاع و فعول * گفته دايم بجاى فضل فضول
كرده انجام بيت را آغاز * هزج از منسرح نداند باز
يك قصيده دويست جا خوانده * پيش هر سفله ريش را لانده « 1 »
شده قانع به يكدو دسته تره * فرق ناكرده ناسره ز سره
يك دو فصل ركيك كرده زبر * كرده از كديه شهر زير و زبر
بر خباز و كلبهء هرّاس « 2 » * پيش قصاب و مطبخ روّاس « 3 »
بر اسكاف و درزى و خفّاف * زده در شاعرى هزاران لاف
همگان « 4 » مدح ناسزا گفته * خزف « 5 » و در به يك نمط « 6 » سفته
در و خرمهره جمع « 7 » كرده بهم * بىخبر در سخن ز بيش و ز كم
خلق از افعالشان شده رنجور * سال و مه همچو ابلهان مغرور
نه هرآنكس « 8 » كه يك دو بيت بخواند * ژاژ خائيد و دم و ريش بلاند « 9 »
باشد آنكس سخنور و شاعر * بر معانى شده بود « 10 » ماهر
كير خر خلق را « 11 » مناره بود * فرش دهليز همچو شاره « 12 » بود
هست يكسان چو پشت آينه روى * همچو كير خر است و دستنبوى « 13 »
خلق از ايشان هميشه در رنجند * همچو سيم سياه دهپنجند
بگذر از ذكر جاهلان كردن * هستشان درخور قفا كردن « 14 »
بىزبانان پرزبانانند « 15 » * همه كورند و ديدهبانانند
شاه اگر كارها گزيده كند * نسلشان از جهان « 16 » بريده كند
هامش
( 1 ) - ت : ريش خود لانده ، ض : ريش والانده
( 2 ) - خ : كلهپز و هراس
( 3 ) - س : مطبخ و رواس
( 4 ) - خ : همه را
( 5 ) - س : خزف ، م : خرز
( 6 ) - پ : به يك نمط ، م : به يكديگر
( 7 ) - پ : جفت
( 8 ) - پ : نه هرآنكس ، ض : بر هرآنكس ، ل : كه هرآنكس
( 9 ) - پ : دنب و ريش افشانند ، م : دم ريش بلاند
( 10 ) - س : بود شده
( 11 ) - س : پس ورا ، ت : مهترين
( 12 ) - پ : همچو شاره ، س : چون سياره ، چ : چون به ساره
( 13 ) - س : و دستنبوى ، م : دستنبوى
( 14 ) - ض : خوردن
( 15 ) - ت : پرزبانانند ، ل : بىزيانانند
( 16 ) - ل : از جهان نسلشان