شادمانى بدين قدر دنيى « 1 » * ياد نارى ز جنّت و عقبى
كه بدين قدر تو « 2 » ز خرسندى * بامانى « 3 » بمانده دربندى
گشت مأمون خجل از اين « 4 » گفتار * داد بر عجز خويشتن اقرار
هركه او بنده گشت دنيى را * صيد شد مر بلا و بلوى را
دين به دنيى مده كه درمانى * صيد را چون سگان « 5 » كهدانى
حكايت
آن شنيدى كه در حد مرداشت « 6 » * بود مردى گداى و گاوى داشت
از قضا را وباى گاوان خاست « 7 » * هر كرا پنج بود چار بكاست
روستائى ز بيم درويشى * رفت تا بر قضا كند پيشى
بخريد آن حريص بىمايه * بدل گاو خر ز همسايه
چون برآمد ز بيع روزى بيست * از قضا خر بمرد و گاو بزيست
سر برآورد از تحيّر و گفت * كاى شناساء رازهاء نهفت
هرچه گويم بود ز نسناسى * چون تو خر را از گاو نشناسى
فى مثالب شعراء المدعين
چون ستودى بسى عدولان را * سخنى گوى بو الفضولان را
آنكه « 8 » بىآلتند و بىمايه * همه عريان چو كير بىخايه
يا طلبكار « 9 » زرق و تزويرند * يا جهان را بحسبه مىگيرند « 10 »
شعر برده به گازر و جولاه * خواسته زو « 11 » بهاى كفش و كلاه
همچو خلقانيان كهنپيراى « 12 » * كرده يك شعر را دو گرده بهاى
هامش
( 1 ) - ل : دنيى ، م : دنيا
( 2 ) - ب : قدر تو ، ذ : قدر بد
( 3 ) - ب : بامانى ، م : با امانى
( 4 ) - ب : بدين
( 5 ) - ذ : شكار
( 6 ) - م : مرد است
( 7 ) - ذ : خواست
( 8 ) - كم : وانكه
( 9 ) - خ : تا طلبكار ، ت : هم طلبكار
( 10 ) - ت : مدحتى را دو جو همىگيرند ، م : يا جهان را بجسته مىگيرند ، ى : يا مهان را بجسته مىگيرند
( 11 ) - ض : خواست از وى
( 12 ) - ل : كهين