تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
شادمانى بدين قدر دنيى « 1 » * ياد نارى ز جنّت و عقبى كه بدين قدر تو « 2 » ز خرسندى * بامانى « 3 » بمانده دربندى گشت مأمون خجل از اين « 4 » گفتار * داد بر عجز خويشتن اقرار هركه او بنده گشت دنيى را * صيد شد مر بلا و بلوى را دين به دنيى مده كه درمانى * صيد را چون سگان « 5 » كهدانى

حكايت

آن شنيدى كه در حد مرداشت « 6 » * بود مردى گداى و گاوى داشت از قضا را وباى گاوان خاست « 7 » * هر كرا پنج بود چار بكاست روستائى ز بيم درويشى * رفت تا بر قضا كند پيشى بخريد آن حريص بىمايه * بدل گاو خر ز همسايه چون برآمد ز بيع روزى بيست * از قضا خر بمرد و گاو بزيست سر برآورد از تحيّر و گفت * كاى شناساء رازهاء نهفت هرچه گويم بود ز نسناسى * چون تو خر را از گاو نشناسى

فى مثالب شعراء المدعين

چون ستودى بسى عدولان را * سخنى گوى بو الفضولان را آنكه « 8 » بىآلتند و بىمايه * همه عريان چو كير بىخايه يا طلبكار « 9 » زرق و تزويرند * يا جهان را بحسبه مىگيرند « 10 » شعر برده به گازر و جولاه * خواسته زو « 11 » بهاى كفش و كلاه همچو خلقانيان كهن‌پيراى « 12 » * كرده يك شعر را دو گرده بهاى
هامش
( 1 ) - ل : دنيى ، م : دنيا ( 2 ) - ب : قدر تو ، ذ : قدر بد ( 3 ) - ب : بامانى ، م : با امانى ( 4 ) - ب : بدين ( 5 ) - ذ : شكار ( 6 ) - م : مرد است ( 7 ) - ذ : خواست ( 8 ) - كم : وانكه ( 9 ) - خ : تا طلبكار ، ت : هم طلبكار ( 10 ) - ت : مدحتى را دو جو همىگيرند ، م : يا جهان را بجسته مىگيرند ، ى : يا مهان را بجسته مىگيرند ( 11 ) - ض : خواست از وى ( 12 ) - ل : كهين