خلق گشت از قدوم زاهد شاد * ز آنكه بود او « 1 » به پند دادن راد
گفت هركس سداد و « 2 » سيرت او * و آن ورع و آن نكوسريرت او
گفت مأمون كه اين چنين ديندار * ديد بايد « 3 » مرا همى ناچار
حاجب خاص را همان ساعت * بفرستاد از پى دعوت
كرد هركس بمرد دين ابرام « 4 » * تا بر مير در شود بسلام
رفت زاهد بر خليفه فراز * مير مأمون نكرد قصه دراز
گفت شاد آمدى ايا زاهد * مرحبا مرحبا ايا عابد
گفت زاهد نيم خطا گفتى * نيست در طبع من چنين زفتى « 5 »
دان كه « 6 » زاهد يقين توئى نه منم * بشنو و ياد گير تو سخنم
تو بزاهد مرا خطاب مكن * خانهء دين من خراب مكن
گفت مأمون كه شرح گوى اين را « 7 » * حاجت است اين حديث تعيين « 8 » را
گفت زاهد تو اين نمىدانى * چون به بيهوده « 9 » زاهدم خوانى
عرضه « 10 » كردند بر من اين دنيى * بر سرى داد خلد با عقبى « 11 »
مر مرا جمله در كنار نهاد * يك زمان دنيىام نيامد « 12 » ياد
مىنخواهم « 13 » نيم بدان مايل * كردهام حبّ آن ز دل زائل
نيست يك ذرّه پيش من « 14 » كونين * كردهام فارغ از همه عينين
بيش از اين هر دو من همىطلبم « 15 » * از پى جست اوست اين طربم « 16 »
زاهدى مر ترا مسلّم گشت * كه به دنيا دل تو بىغم گشت
هامش
( 1 ) - ى : زانكه بودى ، م : زانكه بودش
( 2 ) - ض : هر كس سداد و ، م : هر يك ز ساده
( 3 ) - م : ديد بايدت ، ت : ديده بايد
( 4 ) - پ : آرام ، ض : اكرام
( 5 ) - ذ : رفتى
( 6 ) - ط : زانكه ، ل : گفت
( 7 ) - ل : كن اين را
( 8 ) - خ : تلقين
( 9 ) - خ : چونكه بيهوده
( 10 ) - پ : عرض
( 11 ) - خ : بر سرش ، پ : بر سرش مىنهند هم عقبا ، ذ : بر سرى خلد داده با عقبى
( 12 ) - م : نيايد
( 13 ) - م : من نخواهم ، پ : مىنخواهم
( 14 ) - ب : نزد من
( 15 ) - ل : من نمىطلبم
( 16 ) - ل : هر طربم