بيش از اين با تو گفت نتوانم * كه نه من هدهد سليمانم
كز « 1 » سبا مر ترا كنم آگاه * تا بيابى بسوى دانش راه
اين احاطت مراست كز بلقيس * آگهم نيستم چو تو ابليس
ور بگويم تو هم نياموزى * خرقه تا كى درى و كى دوزى « 2 »
يعلمون را خداى در قرآن * پيش لا يعلمون نهاد مكان
زين سخن بس كنم كه ننيوشى « 3 » * ور بعمر اندرون بسى كوشى
فى شكاية اهل الزمان
اندرين عصر بو الفضولى چند * كرده از بر دو فصلك از ترفند « 4 »
هيچ ناديده از علوم « 5 » اثر * هيچ نايافته ز حال « 6 » خبر
همچو خر مانده عاجز معلف * كرده عمر عزيز خويش تلف
همه دربند لقمهاند و جماع * همه را خون حلال بر اجماع « 7 »
همه چون گاو و خر « 8 » كشندهء بار * همه اشتر صفت اسير مهار « 9 »
بىخبر جمله از حقيقت كار * همه از علم دين شده ناهار
به گه لقمه چون سبع تازان * به گه شهوه همچو خريازان « 10 »
در غضب همچو شير « 11 » درّنده * در طلب همچو مرغ پرّنده
شهوت آن را كه گشت مستولى * هر دو يكسان امام و مستملى
حسد و حقد و خشم و شهوت و آز * گردشان اندر آمده چو پياز
نز خداترس و نه ز مردم شرم * يكسو انداخته ره آزرم
همه در جستجوى دانگانه « 12 » * از شريعت بجمله بيگانه
شرع را جمله پشت پاى زده * هر يك از راى خويش راى زده
هامش
( 1 ) - ذ : گر
( 2 ) - ط : و مىدوزى ، ى : خرقه با وى درى و مىدوزى
( 3 ) - ى : تو بنيوشى
( 4 ) - ل : از ترفند م : فصلك ترفند
( 5 ) - ض : نايافته ز علم
( 6 ) - ل : ز علم
( 7 ) - چ : حلال بالاجماع ، ى : مباح بر اجماع
( 8 ) - ذ : گاو خر
( 9 ) - ذ : عظيم بهار
( 10 ) - ض :به گه شهوه چون سبعيازان * به گه لقمه همچو خرتازان( 11 ) - ط : چون پلنگ
( 12 ) - ى : و دانگانه