ملك و ملت « 1 » چو پود و چون تارست * آن بدين اين بدان « 2 » سزاوارست
ملتى را كه ملك يار نشد * مايهء شرع هر ديار « 3 » نشد
ملك بىملت آشناى غم است * شاه ديندار و ملك « 4 » جوى كم است
اى بدم جفت عيسى مريم * دام « 5 » دجّال بركن از عالم
اندرين روزگار بدعهدى * چيست جز عدل هديهء مهدى « 6 »
خشك شد بيخ دين و شاخ « 7 » صواب * دست بگشاى اينت فتح الباب
شه كه عادل بود ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال
سال نيكو مطيع عدل شهست * ورنه مر هر دو را « 8 » جگر تبهست
مرد بيمار را كه ديده « 9 » تر است * خشكى لب ز آتش جگر است
اندر رادى و حسن سيرت پادشاه
سال قحطى « 10 » يكى بكسرى گفت * كابر بر خلق « 11 » شد بباران زُفت
گفت كانبار خانه بگشاديم * ابر گر زفت گشت ما راديم « 12 »
صبحوار از پى ضيا بدميم « 13 » * كه نه ما « 14 » در سخا ز ابر كميم « 15 »
ديم ما هست « 16 » اگر دم او نيست * نام ما هست اگر نم او نيست
نم ابر ار ز خلق بگسسته است * دست ما را كه « 17 » در سخا بسته است
نه فلك را بكام بگذاريم * پنج و چار و سه را بينباريم « 18 »
ابروار از براى ايشانيم * تا بر ايشان گهر برافشانيم « 19 »
ما سخىتر ز ابر و بارانيم * به گه قحط « 20 » مُعطىِ نانيم
هامش
( 1 ) - خ : دين و دولت
( 2 ) - ب : اين بدان آن بدين
( 3 ) - ل : هر ديار ، م ، هر دو يار
( 4 ) - ب : ديندار ملك ، چ : دين را ز ملك
( 5 ) - ى : دم
( 6 ) - ب : دايهء مهدى ، ل : مايهء ، دايهء مردى
( 7 ) - چ : عهد و شاخ
( 8 ) - ل : هر مرد را
( 9 ) - چ : دو ديده
( 10 ) - ل : قحط سالى
( 11 ) - چ : كابر با خلق
( 12 ) - ر : ما شاديم
( 13 ) - ب : بدميم ، م : بدهيم
( 14 ) - ل : نه كه ما
( 15 ) - م : كم ايم
( 16 ) - خ : دم ما هست
( 17 ) - ب : دست ما كى
( 18 ) - خ : بانباريم ، ى : بنسپاريم
( 19 ) - ب : برافشانيم ، ر : بيفشانيم ، م : مىافشانيم
( 20 ) - ر : به گه رزق ، ل : به گه ابر ، ض : به گه جود