كز بدى خويت و « 1 » ز مردى خويش * هم پياده شوند و هم درويش
عزم و حزم شهان سوى كه و مه * آهنينپاى و آتشين « 2 » سر به
بدگهر راى و يار « 3 » كى دارد * دوزخ آب خداى كى دارد
زر ز آهن عزيزتر زان شد * كاهن از بيم شاه لرزان شد
رأى بد ملك و دين « 4 » روشن را * همچو يار « 5 » بدست مر تن را
فى تقليد الملك
كس بتدبير سفله ملك نراند * نامه در نور برق نتوان « 6 » خواند
رأى كمعقل نور برق بود * خاصه جائى كه بيم غرق بود
شاه تا زفت و بىخرد نبود * جفت او خود وزير « 7 » بد نبود
شاه را آيد ارچه شير ژيان * روز نيك از وزير بد بزيان
در مشورت « 8 » نيافت كس مقصود * از دو بىاصل سستراى و حسود « 9 »
زانكه در ملك از اين دو ناهشيار « 10 » * كركس و جغد « 11 » را برآيد كار
تا دو نحس « 12 » از چنين دو ديوانه * آن غذى « 13 » يابد اين دگر « 14 » خانه
پيشكار ملوك بىتدبير * جغد باشد ميان خلق خفير « 15 »
مرد را علم و حلم « 16 » بايد « 17 » جفت * ورنه عدل از ميان خلق نهفت
ملك بر رأى شاه مقصورست * رأى او گر قويست منصورست
راى شه جز صواب نپذيرد * باز مردار و موش « 18 » كى گيرد
هامش
( 1 ) - ب : كز بدى خويت و ، ذ : كه ز جور تو و ، م : خوى تو ، س : كه ز خوى به دو
( 2 ) - ب : آتشينپاى و آهنين
( 3 ) - س : راز و راى ، م : راى و يار ، ر : آب و راى ، چ : را دو راى
( 4 ) - ب : دين و ملك
( 5 ) - ل : مار
( 6 ) - ب : بتوان ، چ : نتوانم
( 7 ) - س : جفت زفت و زير
( 8 ) - خ : در مشاور
( 9 ) - ر : راى حسود ، ل : راى چسود ، خ : و سستراى حسود
( 10 ) - ب : اين دو تا هشيار
( 11 ) - ذ : جقد
( 12 ) - خ : با دو نحس
( 13 ) - ت : غذى ، خ : غذا ، م : غدا
( 14 ) - ل : آن دگر
( 15 ) - ل : خفير ، م : حقير ، ذ : امير
( 16 ) - ر : شاه را علم و حلم ، ذ : شاه را حكم و عدل
( 17 ) - ل : باشد
( 18 ) - ل : مردار موش