تا ترا بر سرير سرّ خرد * بنشاند ز بهر راحت « 1 » خود
تو بر آسوده و خرد بر كار * تو بخفته درونت او بيدار « 2 »
اندر جمع بين عقل و شرع
عقل و چشم و پيمبرى نورست * آن ازين اين از آن نه بس دورست
اينكه در دست شهوت و خشمند * چشم بىنور و نور بىچشمند
نور بىچشم شاخ بىبر دان * چشم بىنور جسم بىسر دان
اين تواضعنماى پرتلبيس « 3 » * و آن تكبرفزاى چون ابليس
اين ز دست « 4 » امير چيز دهد * و آن ز كون « 5 » رئيس تيز دهد
نيست جز شرع و عقل و جان « 6 » و دماغ * خلق را در دو خطه چشم و چراغ
چون ترا از خرد هوا به دلست * خندهات آيد ز هرچه جز جدلست
چون خرد سوى هر دلى پويد * وز دل هركسى سخن گويد « 7 »
از پى مصلحت درين بنياد * كاوّلش آتش است و آخر باد
قهرمان امين يزدانست * بهرمان نگين انسانيست
عقل جز داد و جز كرم نكند * كه اولوالأمر « 8 » خود ستم نكند
عقل چون برگشاد زاغ هوس * دركشد چون تذرو سر در خس
راكبى كز خرد عنان دارد * اسب انجام زير ران دارد
چهرهء را كه روز « 9 » بد نبود * هيچ مشاطه چون خرد نبود
از خرد بدگهر نگيرد فرّ * كى شود سنگ بدگهر گوهر « 10 »
مده اى پور « 11 » روز نيك به بد * با خرد روز كن نه با دل خود
با خرد باش و از هوا بگريز * كه هوا علتيست رنگآميز « 12 »
هامش
( 1 ) - ب : آفت
( 2 ) - س : درون ترا بيدار ، ذ : درونت بر بيدار
( 3 ) - م : با تلبيس ، ض : بىتلبيس
( 4 ) - م : بدست
( 5 ) - م : بكون
( 6 ) - چ : سر عقل و جان
( 7 ) - ل : وز دلى هركسى سخن جويد
( 8 ) - ب : اولو العلم ، م : اولوالأمر
( 9 ) - ى : هر كسى را كه خوى
( 10 ) - ل : جوهر ، چ : چو گهر
( 11 ) - ب : مده اى خواجه
( 12 ) - ب : زهرآميز ، كم : بيرآميز