چون طباشير « 1 » وقت تأثيرش * جگر گرم را طبا شيرش « 2 »
جگر گرم او ز آب زلال * منع كردند اهل بغى و ضلال
خشم از اصل او ندارد چشم « 3 » * از جگرگوشهء « 4 » پيامبر و خشم « 5 »
شده عقل شريف با شرفش * سايهء سايه ز آفتاب كفش
مزرع « 6 » اصل و فرع او دل و جان * منبت بذر و زرع او ايمان
شاخى از بيخ باغ « 7 » مصطفوى * درّى از درج و حقهء نبوى « 8 »
اندرو بيش سرو و پيش گيا « 9 » * بورياوار « 10 » نيست بوى ريا
بوده « 11 » بهرام جيش عسرت را « 12 » * بوده ناهيد جشن « 13 » عشرت را
باد بر دوستان او رحمت * باد بر دشمنان او لعنت
صفت قتل حسين بن على عليه السلام به اشارهء يزيد عليه اللعنة
دشمنان قصد جان او كردند * تا دمار از تنش برآوردند
عمرو عاص از فساد رائى زد * شرع را خيره « 14 » پشتپائى زد
بر يزيد پليد بيعت « 15 » كرد * تا كه از خاندان برآرد گرد
شرم و آزرم جملگى بگذاشت « 16 » * جمعى از دشمنان بر او بگماشت
تا مر او را به نامه و بحيل * از مدينه كشند « 17 » در منهل
كربلا چون مقام و منزل ساخت * ناگه « 18 » آل زياد بر وى تاخت
راه آب فرات بربستند * دل او زان عنا « 19 » و غم خستند
هامش
( 1 ) - ل : هم طباشير ، ك : چو تباشير
( 2 ) - م : تباشيرش
( 3 ) - م : چشم ازو اصل ، ل : خشم از اصل ، ب : چشم از اصل او ندارد خشم ، چ : چشم از او اصل او ندارد خشم
( 4 ) - م : در جگرگوشه ، ل : او جگرگوشه
( 5 ) - ل : چشم
( 6 ) - م : منبع
( 7 ) - چ : شاخى از بيخ شاخ ، س : شاخى از شاخ باغ
( 8 ) - س : درى از عقد حقهء نبوى
( 9 ) - ذ : سرو پيش گيا
( 10 ) - چ : بوريادار
( 11 ) - ل : بود
( 12 ) - س : جيش عسرت را ، م : نصرت را
( 13 ) - م : حسن
( 14 ) - چ : زود
( 15 ) - م : لعنت
( 16 ) - م : برداشت
( 17 ) - چ : كشيد
( 18 ) - ك : تا كه ، م : زود
( 19 ) - ل : او از عنا