نه كنم غمز و نه بوم غمّاز * خود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهر * چون توانا باوّل و آخر
آنكه فرمود و آنكه داد رضا * خود جزا يابد او بروز جزا
ور مرا روز حشر ايزد بار * بدهد در جوار جنت بار
نروم در بهشت جز آنگاه * كه نهد در كفم كف بدخواه
از چه گويم به رمز وصف الحال * كاندرين شرح نيست جاى مقال « 1 »
حق بگويم من از كه انديشم * آنچه باشد يقين شده پيشم
جعدهء بنت اشعث آن بدزن « 2 » * كه ورا جام زهر « 3 » داد بفن
كه فرستاد مرو را بر گوى « 4 » * بر زمين زن « 5 » سبوى بر لب جوى
آن كه بودش كه يافت اين « 6 » فرصت * كه برو باد تا ابد لعنت
كه پذيرفت ازو درم به الوف « 7 » * زر و گوهر كه نيست جاى وقوف
لؤلؤ هند و عقد مرواريد * كه ز ميراثهاى « 8 » هند رسيد
كين نكوعقد « 9 » مر ترا دادم * به تو بخشيدم و فرستادم
گر تو اين شغل را « 10 » تمام كنى * خويشتن را تو نيكنام كنى
به پسر مر ترا دهم بزنى * مر مرا دخترى و جان و تنى
تا بكرد آنچه كردنى بودش * ليك زان فعل بد نبد سودش
آنچه پذيرفته بود هيچ نداد * مرو را در دهان نار نهاد « 11 »
چون پدر گفت با پسر كه زنت * جعده بايد كه هست راى زنت
گفت ، آن زن كه با حسن ده بار * نخورد بر روان او زنهار
به دروغى دهد سرش بر باد * از خدا و رسول نارد ياد
هامش
( 1 ) - ب : هست جاى ملال ، ذ : هست جاى مقال
( 2 ) - ب : جعده بد ، چ : جعدهء اشعث آن بد بد زن
( 3 ) - چ : كه ورا زهر صرف
( 4 ) - بدگوى
( 5 ) - ب : زان
( 6 ) - خ : آنكه بود آنكه يافت اين
( 7 ) - ذ : تا بوف
( 8 ) - م : كه ز ميراث و مال
( 9 ) - خ : گفت كين
( 10 ) - ل : اين كار را
( 11 ) - ب : مار نهاد ، و : در دهان ما بنهاد