آن نه زو بود فتنه و كينه * زشت زنگى بود نه آئينه « 1 »
خلق را آنچه عالىاند و خسند * شرم و ايمانش عذرخواه بسند
خلق عالم هرآنكه « 2 » نيك و بدند * همه در جستن هواى خودند
او همه نيك بود و نيكى يافت * سوى ياران خويشتن بشتافت
آن جهان را بر اين جهان بگزيد * زانكه خود نيك بود نيكى ديد
واى آنكس كه سعى در خونش * كرد و اين خواست راى ملعونش « 3 »
زان چنان خون كه خصم از وى تاخت * فسيكفيكهم خلوقى ساخت
سر او عمر و عاص داد بباد * سرّ او پيش دشمنان بنهاد « 4 »
او ذو الارحام را گرامى كرد * طلب مهر و نيكنامى كرد
از دل خود نگه بديشان « 5 » كرد * تكيه بر اصل آب و گلشان كرد
دل صادق بسان آينهايست « 6 » * رازها بيش او معاينهايست « 7 »
دشمنان را چو خويشتن پنداشت « 3 » * بىغش و بىغل از محن پنداشت « 3 »
بود وى با محمد « 8 » بو بكر * همچو بو بكر بىبد و بىمكر
بد گرامى بسان فرزندش * عايله خويش كرد و پيوندش « 9 »
آنكه بو بكر را چو جان بودى * كى به فرزند او زيان بودى
دشمنان ساختند غائلهها * تا پديد آورند حائلهها
هركه او بدگرست « 10 » و بدكار است * گرچه زندهست كم ز مردار است
بدگرى « 11 » كار هيچ عاقل نيست * دل كه پرغائلهست آن دل نيست
خالق ما كه فرد و قهارست * از حقود و حسود بيزارست
آفرين خداى عزّ و جلّ * باد بر وى باوّل و آخر
هامش
( 1 ) - ك : به آيينه
( 2 ) - م : هرآنچه
( 3 ) - چ : راى وارونش
( 4 ) - ل : سر او پيش دشمنان بگشاد
( 5 ) - ب : به دلشان
( 6 ) - ل : داشت ، ب : آينه است
( 7 ) - ل : داشت ، ب : معاينه است
( 8 ) - م : بود با وى محمد
( 9 ) - ذ : غايله ، چ : عاقله ، ب : غايلهء خويش كرد و پيوندش
( 10 ) - ب : بددلست
( 11 ) - و : بددلى