گاه با عمر كرده « 1 » نقص « 2 » پديد * چون بحيدر رسيد خود نرسيد « 3 »
آنكه « 4 » بر جاى مصطفى بنشست * بر لبش شرم « 5 » راه خطبه ببست
آن ز لكنت نبود بود از شرم « 6 » * زانكه دانست جانش را آزرم « 7 »
چه عجب دارى ار فكند سپر « 8 » * شرم عثمان ز رعب « 9 » پيغمبر
زانكه بد جاى « 10 » احمد مرسل * از پى وعظ و از طريق مثل
گر رسد عقل سر دراندازد * ور رسد روح مايه دربازد
زانكه پيش وى از مهان « 11 » جهان * نطق چون قطن گشت « 12 » پنبه دهان
گفت عثمان چو بسته شد « 13 » راهش * بگشاد از ميان جان آهش
كه مرا بر مقام پيغمبر * بىوى از عيش مرگ نيكوتر
گشت ايمن ره ممالك « 14 » از او * سر ببر دركشد ملايك ازو
شرم و حلم و سخا شمايل « 15 » او * هر سه ظاهر شد از مخايل او
اين سه خصلت اصول را « 16 » بنياد * به دو دختر رسول را داماد
شد اقاربنواز درگه او * و آن اقارب « 17 » عقارب ره او
شربت غم چو جان او بچشيد « 18 » * آن ستم از بنى اميه كشيد « 19 »
تخم سدره اگر نورزيدى « 20 » * جبرئيل از حيا بلرزيدى
سيرت داد را چو دد « 21 » كردند * با چنين نيكمرد بد كردند
راستى از ميانه بربودند * بىكرانه « 22 » كژى بيفزودند
شاميانى كه شوم پى بودند * اهل آزرم و شرم كى بودند
هامش
( 1 ) - ل : كرد
( 2 ) - س : كرد بغض
( 3 ) - م : نرسيد ، چ : چون بعثمان رسيد خود برسيد
( 4 ) - م : رانكه
( 5 ) - م : بر دلش سهم ، س : بر دلش سهو
( 6 ) - س : نبود بود از شرم ، م : نبوده بود ز شرم
( 7 ) - پ : اين آزرم ، خ : آن آزرم
( 8 ) - م : از فكندن سر
( 9 ) - م : ز غيب
( 10 ) - م : زانكه بر جاى
( 11 ) - ل : ميان
( 12 ) - م : گشته
( 13 ) - م : كه پنبه شد
( 14 ) - پ : مهالك
( 15 ) - ل : از خصائيل او
( 16 ) - پ : رسول را
( 17 ) - ل : عقارب
( 18 ) - م : بخشيد
( 19 ) - ل : بديد
( 20 ) - ل : بورزيدى
( 21 ) - چ : چو در ، خ : چو رد
( 22 ) - م : كى كرانه