بىخبر بودم « 1 » از حديث قدم * گشت ما را ضعيف پر و قدم « 2 »
بيش از آنم نماند تاب جواب * گشت از آن حال و كار من در تاب « 3 »
او برفت و بديد آنچه بديد * گفت با حق سخن جواب شنيد
من ز ناديده و ندانسته * بازماندم شدم زبان « 4 » بسته
بيش از آن مر مرا مجال نماند * حدثان را زبان قال نماند
زين سبب قاصر آمدم « 5 » زان راه * كه نبودم ز حال راه آگاه
مر مرا تا بخلق راه نمود * چون گذشتم ز خلق راه نبود
زان مقامى كه من بماندم پس « 6 » * نرسد هيچ وهم و خاطر « 7 » كس
چون گه رفتنش فراز آمد * بسوى حضرتش نياز آمد
طوطى جانش چون قفس بشكست * رفت و بر فرق جبرئيل نشست
زانكه در پيش داشت راه نهفت « 8 » * زان همى الرفيق الاعلى گفت
بود مشتاق حضرت خلوت * سير بود از سراى پرآفت
جان دين برپريد « 9 » جسمى ماند * معنى شرع رفت و اسمى ماند
چون بپرداخت شخص نورانى * جسم او باز شد به جسمانى
جسم در راه « 10 » پرخلل كوشد * اسم در قسم لم يزل كوشد
هركجا او « 11 » شراب دينپالود * پسر بو قحافه قحفش بود
جان او با دلش بعليين * تن او با تنش رفيق و قرين
روز و شب سال و ماه در همه كار * ثانى اثنين اذ هما فى الغار
بوده خود با رسول پيش از پيك « 12 » * صدق صديق را سلام عليك
هامش
( 1 ) - ل : ماندم
( 2 ) - ل : گشت از آن حال كار من در هم
( 3 ) - م : كار ما در تاب
( 4 ) - ذ : قدم ، م : حدث
( 5 ) - ل : زين سپس قاصر آمدم
( 6 ) - ذ : بماندم و بس
( 7 ) - ل : وهم خاطر
( 8 ) - ل : راز نهفت
( 9 ) - ل : جان ز تن برپريد
( 10 ) - چشم در رسم
( 11 ) - ل : كو
( 12 ) - س : بود چون با رسول بيش از نيك ، خ : از پيك