تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
بىخبر بودم « 1 » از حديث قدم * گشت ما را ضعيف پر و قدم « 2 » بيش از آنم نماند تاب جواب * گشت از آن حال و كار من در تاب « 3 » او برفت و بديد آنچه بديد * گفت با حق سخن جواب شنيد من ز ناديده و ندانسته * بازماندم شدم زبان « 4 » بسته بيش از آن مر مرا مجال نماند * حدثان را زبان قال نماند زين سبب قاصر آمدم « 5 » زان راه * كه نبودم ز حال راه آگاه مر مرا تا بخلق راه نمود * چون گذشتم ز خلق راه نبود زان مقامى كه من بماندم پس « 6 » * نرسد هيچ وهم و خاطر « 7 » كس چون گه رفتنش فراز آمد * بسوى حضرتش نياز آمد طوطى جانش چون قفس بشكست * رفت و بر فرق جبرئيل نشست زانكه در پيش داشت راه نهفت « 8 » * زان همى الرفيق الاعلى گفت بود مشتاق حضرت خلوت * سير بود از سراى پرآفت جان دين برپريد « 9 » جسمى ماند * معنى شرع رفت و اسمى ماند چون بپرداخت شخص نورانى * جسم او باز شد به جسمانى جسم در راه « 10 » پرخلل كوشد * اسم در قسم لم يزل كوشد هركجا او « 11 » شراب دين‌پالود * پسر بو قحافه قحفش بود جان او با دلش بعليين * تن او با تنش رفيق و قرين روز و شب سال و ماه در همه كار * ثانى اثنين اذ هما فى الغار بوده خود با رسول پيش از پيك « 12 » * صدق صديق را سلام عليك
هامش
( 1 ) - ل : ماندم ( 2 ) - ل : گشت از آن حال كار من در هم ( 3 ) - م : كار ما در تاب ( 4 ) - ذ : قدم ، م : حدث ( 5 ) - ل : زين سپس قاصر آمدم ( 6 ) - ذ : بماندم و بس ( 7 ) - ل : وهم خاطر ( 8 ) - ل : راز نهفت ( 9 ) - ل : جان ز تن برپريد ( 10 ) - چشم در رسم ( 11 ) - ل : كو ( 12 ) - س : بود چون با رسول بيش از نيك ، خ : از پيك