تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
من نگويم كه غيب دان بد او « 1 » * گرچه از چشمها نهان بد او غيب دان در مشيمهء كن و كان * نيست جز خالق زمين و زمان « 2 » نه زبانش بوقت نشر حكم * گفت لو تعلمون « 3 » ما اعلم زانكه بنمود حق بجان و دلش * رمزهاى حقيقت ازلش رفته از اقتداش « 4 » تا عيوق * زشت و نيكو و لاحق و مسبوق پادشا بر جهان آدم اوست « 5 » * راهبر سوى ملك اعظم اوست طينتش زينت جهان آمد * ساحتش راحت روان آمد چون زبان را به نامه كرد روان * تا شود كسرى آرميده روان به شقاوت چو رشد كرد رها * از سعادت بغى بماند جدا چونكه عينش فتاد بر عنوان * زهر شد نوش جان نوشروان شرع او چون نشست بر عيّوق * شد گسسته‌عنان عزّ يعوق « 6 » شد ز تابش « 7 » نشانهء كسرى * سر ايوان طارم كسرى پاىكوبان عروس عشق ازل * سرنگون اوفتاده لات و هبل داده دادش همه خلايق را * عزّ معشوق و ذلّ عاشق را ملك تن را خرابى « 8 » از كينش « 9 » * ملك جان را « 10 » عمارت از دينش جزع « 11 » و لعلش ز بهر عزّ و شرف « 12 » * گوشها كرده همچو گوش صدف روز تا روشنست و شب سيهست * زلف و رويش شفيع هر گنهست از پى زقه دادن از لب او * وز پى زادگان مركب او وز پى صورت و دل و جانش * پيش حكم خطاب و فرمانش عقل كل بوده در دبستانش * نفس كل گاهواره جنبانش جوهر اين سراى را عرض او * ليك عرض بهشت را غرض او
هامش
( 1 ) - پ : بود او ( 2 ) - پ : مكين و مكان ( 3 ) - ل : لا تعلمون ( 4 ) - ل : از ابتداش ( 5 ) - ل : او ( 6 ) - م : عز و يعوق ( 7 ) - و : ز تابش ( 8 ) - م : خزانى ( 9 ) - و : خدائى از دينش ( 10 ) - م : دل را ( 11 ) - پ : چرخ ( 12 ) - ل : عز شرف