من نگويم كه غيب دان بد او « 1 » * گرچه از چشمها نهان بد او
غيب دان در مشيمهء كن و كان * نيست جز خالق زمين و زمان « 2 »
نه زبانش بوقت نشر حكم * گفت لو تعلمون « 3 » ما اعلم
زانكه بنمود حق بجان و دلش * رمزهاى حقيقت ازلش
رفته از اقتداش « 4 » تا عيوق * زشت و نيكو و لاحق و مسبوق
پادشا بر جهان آدم اوست « 5 » * راهبر سوى ملك اعظم اوست
طينتش زينت جهان آمد * ساحتش راحت روان آمد
چون زبان را به نامه كرد روان * تا شود كسرى آرميده روان
به شقاوت چو رشد كرد رها * از سعادت بغى بماند جدا
چونكه عينش فتاد بر عنوان * زهر شد نوش جان نوشروان
شرع او چون نشست بر عيّوق * شد گسستهعنان عزّ يعوق « 6 »
شد ز تابش « 7 » نشانهء كسرى * سر ايوان طارم كسرى
پاىكوبان عروس عشق ازل * سرنگون اوفتاده لات و هبل
داده دادش همه خلايق را * عزّ معشوق و ذلّ عاشق را
ملك تن را خرابى « 8 » از كينش « 9 » * ملك جان را « 10 » عمارت از دينش
جزع « 11 » و لعلش ز بهر عزّ و شرف « 12 » * گوشها كرده همچو گوش صدف
روز تا روشنست و شب سيهست * زلف و رويش شفيع هر گنهست
از پى زقه دادن از لب او * وز پى زادگان مركب او
وز پى صورت و دل و جانش * پيش حكم خطاب و فرمانش
عقل كل بوده در دبستانش * نفس كل گاهواره جنبانش
جوهر اين سراى را عرض او * ليك عرض بهشت را غرض او
هامش
( 1 ) - پ : بود او
( 2 ) - پ : مكين و مكان
( 3 ) - ل : لا تعلمون
( 4 ) - ل : از ابتداش
( 5 ) - ل : او
( 6 ) - م : عز و يعوق
( 7 ) - و : ز تابش
( 8 ) - م : خزانى
( 9 ) - و : خدائى از دينش
( 10 ) - م : دل را
( 11 ) - پ : چرخ
( 12 ) - ل : عز شرف