علم او ميزبان عالم داد * شرع او شحنهء خداى آباد
آمد از رب سوى زمين عرب * چشمهء زندگانى اندر لب
هم عرب هم عجم مسخر او * لقمهخواهان رحمت در او
قابلى چون عتيقش اندر بر * قاتلى همچو حيدرش بر در
فيض فضل خداى دايهء او * فر پر هماى سايهء او
چرخ پرچشم همچو نرگس تر * عقل پرگوش همچو سيسنبر
جان او ديده ز آسمان قدم * زادن عقل و آدم و عالم
بلكه از عقل بيشتر دل او * ديده صنع خداى در گل او
گفته او را بوقت وحى و وجل « 1 » * جبرئيل امين كه لا تعجل « 2 »
بوده چون نقش صورت خويشش * ماجراهاى غيب در پيشش
هست كرده ز لطف و نور گلش « 3 » * شرق و غرب ازل درون دلش « 4 »
اندر بدايت كمال نبوت
آدم و آنكه شمت « 5 » جان داشت * پاى دامانش « 6 » بر گريبان داشت
آدم از مادر عدم زاده * او چراغى به دو فرستاده
غيب يزدان نهاده در دل او * آب حيوان سرشته در گل او « 7 »
ديدهء او به گاه منزل خواب * تا سوى عرش برگرفته نقاب « 8 »
جان او بوده در طريقت حق « 9 » * گوهر حضرت حقيقت « 10 » حق
ديده از چشم دل بنور احد * از دريچهء ازل سراى ابد
كرده از بر « 11 » بمكتب مردى * سورت سيرت « 12 » جوانمردى
هامش
( 1 ) - ل : بوقت روحى و حل
( 2 ) - ل : و لا تعجل
( 3 ) - پ : ز نور و لطف گلش
( 4 ) - م : ازل و برون دلش
( 5 ) - س : شمت ، م : همت ، ب : سمت ، خ : و سمت ، ل : سمت بر
( 6 ) - ل : دامنش
( 7 ) - م : با گل او
( 8 ) - پ : حجاب
( 9 ) - ل : جان او ديده در حقيقت حق
( 10 ) - ل : گهر ، ى : گوهر حضرت صديقت
( 11 ) - پ : فردى
( 12 ) - م : صوت