لا و هو زان سراى روزبهى « 1 » * بازگشتند جيب و كيسه تهى « 2 »
برتر از وهم و عقل و حس و قياس * چيست جز خاطر خداىشناس
هركجا عارفى است در همه فرش * هست چون فرش زير نعلش عرش « 3 »
هرزه داند « 4 » روان بيننده * آفرين جز به آفريننده « 5 »
آنك داند ز خاك تن كردن * باد را دفتر سخن كردن
واهب العقل و ملهم الالباب * منشئى النفس « 6 » و مبدع الاسباب « 7 »
همه از صنع اوست كون و فساد * خلق را جمله مبدا است و معاد
همه از او و بازگشت به دو * خير و شر جمله سرگذشت به دو
اختيارآفرين نيك و بد اوست * باعث نفس و مبدع خرد اوست
او ز ناچيز چيز كرد ترا * خوار بودى عزيز كرد ترا
هيچ دل را بكنه او ره نيست * عقل و جان از كمالش آگه نيست
دل عقل از جلال او خيره « 8 » * عقل جان با « 9 » كمال او تيره
عقل اول نتيجه از صفتش * راه داده و را به معرفتش « 10 »
سست « 11 » جولان ز عزّ ذاتش وهم * تنگ ميدان ز كنه وصفش فهم
عقل را پر « 12 » بسوخت آتش او * از پى رشگ گرد مفرش او
نفس در موكبش رهآموزيست « 13 » * عقل در مكتبش نوآموزيست « 14 »
چيست عقل اندرين سپنجسراى * جز مزوّرنويس خط خداى
نيست از راه عقل و وهم و حواس « 15 » * جز خداى ايج كس « 16 » خداىشناس
هامش
( 1 ) - هر دو زان سراى بهى
( 2 ) - دست و كيسه تهى
( 3 ) - ل : زير پايش عرش
( 4 ) - بيند
( 5 ) - بر آفريننده
( 6 ) - منشئى نفس
( 7 ) - مبدع اسباب . م : مبدى الاسباب . ل : منتهى الاسباب س : مبدع الالباب
( 8 ) - چشم عاقل از جمال او خيره ، جسم و جان از جمال او خيره
( 9 ) - عقل و جان از ، چشم جان با ، چشم عقل از
( 10 ) - و : وراى معرفتش
( 11 ) - پست
( 12 ) - ذ : عقل را پى
( 13 ) - كمردوز است ، كمردوزيست
( 14 ) - نوآموز است
( 15 ) - ل : عقل و قياس
( 16 ) - هيچ : جنبندهء