93 ص 101 س 13 عشق صغير :
معلول و ضعيف كه بنده با خدا دارد ؛ سودايى و هوايى و هوسى مىبرد راه كارى يابد يا نيابد برسند ، مىطلبند و يا نمىطلبند يا چگونه و چون و ديگران كه مىطلبند بر اين كه او تعالى القاى طلب در دل كرده است . فعلى هذا اين صغير مرتبط هم بدان كبير است ؛ هم ازو آمده است اما عالمى بعالمى و از صورتى به صورتى . ص 183
94 ص 102 س 1 عشق ميانه :
چشمى دارم همه پس از صورت دوست * يا ديده مرا خوش است چون دوست دروست
از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست * يا اوست بجاى ديده يا ديده هموست
اين رباعى اشارتى بعشق اوسط مىكند . اى عزيز بسيار روندگان را اين عشق وسط دربند داشته است ؛ نخواسته است كه كسى قدمى بيشتر نهند . اينجا مجتمع سه چهار چيز است : نفس حظى تمام مىگيرد ، دل ذوقى بكمال مىستاند ، روح شربى بحسب وى مىكند ، سرّ گمگشته مىباشد ، خفى روى در پنهانى كشيده است . سبب اين مجتمع هر كه هست اينجا گرفتار مانده است . چه گويم شيخ روزبهان و احمد غزالى و قاضى همدانى ما در گرداب كه لا بد منه و لا سبيل اليه گم گشتهاند . . . چون آفتاب در پردهء سحاب مىباشد يا گاه غروب او است ناظره را حظى و لذتى هست كه تواند ديد بر اين مثال مىگويد كه او را پردهء صفات بينند از ذات او قسمى و حظى