به آستين من نه . تو اين كتاب به آستين او نهادى . گفت : اى عين القضاة ! بيش از اين ، اسرار بر صحرا منه ، جانم فداى خاك پاى او باد ! چون بگفت كه بيش از اين ، اسرار بر صحرا منه ، من نيز قبول كردم . از گفتن ، اين ساعت دست بداشتم و همگى به دو مشغول شدم تا خود كى ديگر بار بفرمايد :
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست * جام مى لعل ، نوش كرد و بنشست
از ديدن و از گرفتن زلف چو شست * رويم همه چشم گشت و چشمم همه دست
( 470 ) باش تا بعالم من رسى كه زحمت بشريّت در ميان نباشد كه خود با تو بگويم آنچه گفتنى باشد . در عالم حروف بيش از اين در عبارت نتوان آوردن . كى باشد كه از ادبار خود برهيم ؟ ! و هنوز دور است و ارجو كه عن قريب ميسّر شود
« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ : حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ »
.
* * *
هامش
( 1 ) كتاب . . . گفتAMPRSUكتاب را در آستين مبارك آن حضرت نهادى پس گفتBرا به آستين مباركش نهادى و گفتH- -
( 2 ) منهA . . . Uمنه گفتمH- -
( 2 - 4 ) جانم . . . بفرمايدASخانم . . .
فرمايدMجانم . . . باد من نيز . . . من از گفتن اسرار بازگرفتم و همگى به دو متوجه شدم تا ديگر چه فرمايدBجانم . . . تا خود چه بفرمايدHجانم . . . كردم آن گفتن . . . ديگرباره كى بفرمايدPUمن نيز . . . بفرمايدR- -
( 6 ) جام . . . كردHMPRUجامى ز مى لعل بنوشيدABS- -
( 9 ) نباشد كهABHMRSنيايد بىPU- -
( 10 ) بگويم . . . باشدA . . . Uگويم . . . بودM- - درA . . . U - H- - آوردنA . . . UآوردB- -
( 11 ) ادبارABHRSديارMآثارPاديارU- -