دل مركب حقّ است كه درين زندانست * در عالم خاك مدّتى مهمانست
دل مرغ حقيقت است در عالم حقّ * نى خود بازست كه زينت سلطانست
دل زنده بجان و جان بود زنده بحقّ * گه جان در دل و گاه دل در جانست
از نور خدا روح فرا ديد آمد * پس « نور على نور » نه در قرآنست ؟
آن نور سيه ز كان قهر و خشمست * سرچشمهء كفر و مسكن شيطانست
اين سرّ حقيقتست كه شرحش دادم * در عالم شرع اين سخن پنهانست
مقصودش از ايجاد وجود كونين * يك چيز بود كه آن همى برهانست
در آينهء روح ببيند خود را * پس عاشق خود شود كه بىنقصانست
ما نيز درو همى ببينيم خود را * پس شاهد و مشهود همى يكسانست
پس عاشق و معشوق بهم بنشينند * زيرا كه همو جان و همين جانانست
پس عشق عبارت از لقاهست و كلام * پس اكل و شراب او ز ما خود آنست
پس روح بود باقى در عالم حىّ * چه جاى چنين سخن كه صد چندانست
( 354 ) اين خود رفت امّا اى عزيز چون خواهند كه مرد را به خود راه دهند
هامش
( 1 ) حقAHPSجانBR- - مهمانستAHPRSپنهانستB- -
( 2 ) دل . . . سلطانستAS - Bدل . . . حق پرواز چنين باز بر سلطانستHدل . . . كه رتبت سلطانستPدل . . . نه خود مارست كه رتبت سلطانستR- -
( 3 ) و جان بودAHPSآمد و جانBباشد و جانR- - و گاه دل درAHPSبود و گاه دل درBو گاه دل اندرR- -
( 5 ) شيطانستAHPRSايمانستB- -
( 7 ) وجود . . . آنABPRSو وجود . . . اوH- -
( 9 ) ما . . . خود راAPRSمن نيز . . . ببينم خود راBما نيز همه دو چو خويشتن را بينيمH- -
( 10 ) همو . . . و همينASهمو . . . هموBهم او . . . و هم اينHPR- - جانانستBجانستAHPRS- -
( 11 ) هستIاستABHPRS- - او ز ماABHPRSما از اوCما و اوI- -
( 12 ) چنين سخنABPRSسخن بودH- -
( 1 - 13 )ABHPRS - MU- -