كردهام به گفتن ؛ هنوز خود نگفتهام زيرا كه سودا مرا چنين بى خود و شيفته مىگرداند كه نمىدانم كه چه مىگويم ! مرا از سر سخن يكبارگى مىبرد ، و به عاقبت هنوز من قايمتر مىآيم ؛ او با من كشتى مىگيرد تا خود كدام از ما دو افتاده شود ؛ امّا اين همه دانم كه من افتاده شوم كه چون من بسيار افتادهاند ! سودايى و عاشقى نماند ، سودا و عشق باقى باشد . اكنون گوشدار اين بيتها ، و بجان بشنو كه بسيار فتوح از آن يا بى :
كى بود جانا كه آتش اندرين عالم زنيم * ملّت كفر و مسلمانى بهم درهم زنيم
و آنگهى از جنّت و فردوس و دوزخ بگذريم * خيمهء جان را برون از كون و كان محكم زنيم
پس نشينيم با تو و با تو همى شربت خوريم * كم زنى را پيشه سازيم كم زنى و كم زنيم
پس دل و جان را فداى روى و حسن تو كنيم * وين غمان عشق را از بىغمى بر غم زنيم
وز وجود وصل تو ما فرد و يكتايى شويم * پاى همّت بر دو عالم نيز و بر آدم زنيم
هامش
( 1 ) خودABHPS - R- -
( 2 ) مىگرداندAHPRSمىداردB- - يكبارگىAHRSبه كلىBP- -
( 3 ) كدام از ما دوABSاز ما دو كدامHPR- -
( 4 ) اينAPSبا اينBHR- - همهABPRSهمه مىH- -
( 5 ) نماندAHRSاو نماندBبماندهاندP- - سودا و عشقARSسوداى عشقBHسوداى اوP- -
( 5 - 6 ) بسيار فتوحABHPSفرحR- -
( 7 ) آتش اندرينHRآتش ما درينASما آتش درينBآتش مر درينP- -
( 8 ) بهم درهمAPSهمه بر همBHهمه درهمR- -
( 10 ) كون و كانABHPSكن و كانR- -
( 13 ) روى و حسنAHPSحسن روىBR- -
( 1 - 16 )ABHPRS - MU- -