نيست . ابو الحسن خرقانى از اين مقام نشان باز مىدهد ؟ گفت : كه مرا وقتى باديد آمدى كه در آن وقت گفتمى كه من معشوق تو ، و در حال ديگر گفتمى كه اى تو معشوق من ؛ و وقتى گفتمى كه اى خدا مرا از تو دردى باديد آمده است ، و از تو دردى دارم كه تا خداوندى تو بر جاى باشد اين درد من بر جاى باشد ، و خداوندى تو هميشه باشد ، پس اين درد من هميشه خواهد بودن . و از حالت
« فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى »
جاى ديگر بيان مىكند ، گفت كه اگر جان بلسنوا - يعنى بو الحسن زبان روستايى - كه جانم فداى او باد حاضر نبود ، آنجا
« فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى »
رفت . پس چه بلحسن و چه عتبه و چه شيبه ؛ يعنى كافرم اگر آنجا حاضر نبودم .
( 186 ) اى عزيز از اسرار وحى خبر نتوان دادن زيرا كه اين آن مقام باشد كه مرد را به قربت بجاى رسانند كه در آن مقام سؤال كردن حرام باشد : مثلا چون
هامش
( 1 ) ابوAMPRSUنشنيدهء كهBكه ابوH- -
( 1 - 3 ) باديد . . . و ازMSUباديد آمده است و ازAباديد . . . ديگر گفتمى كه تو . . . و ازBباديد . . . كه اى من معشوق تو و در حالى . . . و انHپديد آمدى . . . و ازPپديد آيد . . . وقت گويم . . . گويم . . . گويم . . . و ازR- -
( 3 - 4 ) تو . . . باشدAMPRSUدردى است كه تا . . . جاى استBو دردى . . . باشدH- -
( 4 - 5 ) اين درد . . . بودنA . . . Uآن باشد اى عزيزH- -
( 5 - 6 ) سورهء 53 ( النجم ) آيهء 54 م - -
( 6 ) جاى . . . گفتA . . . Uديگر . . . كندB- - بلسنوA . . . Uبو لحسنH- -
( 6 - 7 ) يعنى . . . آنجاAMPRSUفدا نباشد در آن حالتBيعنى . . .
فداى تو . . . نبودى آنجا كهH- -
( 8 ) يعنى . . . نبودمA . . . Uكافرم اگر آنجا كه فاوحى بود منى بو الحسن بود الا همه فنا شده و به دو بقا و باقى بودهB- -
( 9 ) اى . . . باشدAPSUاز اسرار دادن و هر چه گويى غير از آن باشد زيرا كه اين مقام آن باشد كهBاز اسرار . . . اين مقام آن باشد كهHاى . . . وحى چه خبر نتوان . . . زيرا كهMاى . . . وحى چه خبر توان . . . باشد كهR- -
( 10 ) بجاى رسانندMجاى رساندAHRSUرساندBجاى رسانندP- - سؤال كردنA . . . Uسؤال كردن و گفتن و شنيدن ازين همه قاصر باشند زيرا كه سؤال در مكان باشد و آنجا لامكان باشد سؤال كردن آنجاB- -