پس طرفهتر ازين همه دو نقطهء ديگر است كه يكى قبول معانى كند و يكى حفظ معانى كند . و چنان كه آن دو نقطهء پيشين صور را قبول و حفظ مىكرد ، اين دو نقطه معانى را قبول و حفظ كند . خواهى كه بدانى كه صور چه بود و معانى چه ؟ درين نوشته نگر مثلا كه هر كلمه را صورتى هست و معنىاى هست . و كس بود كه همه ياد گيرد و از حفظ برخواند و يكى را معنى نداند ، زيرا كه قبول معانى چيزى ديگر است و قبول حفظ چيزى ديگر - چنان كه بوى مشك به چيزى ديگر ادراك توان كرد و طعم عسل به چيزى ديگر .
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
( 95 / 4 ) .
جوانمردا ، اگر تو صورت عسل ياد گيرى و ليكن معنى مضرتش به نسبتش با تو مثلا ياد نگيرى ، چون عسل ببينى مثلا ندانى كه اين آن صورت است كه آن معنى بدان مقرون است . پس دست چون بدارى ؟
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
( 23 / 14 ) .
اكنون تا اينجا بهايم و سباع همكاسگى تو مىتوانند كرد ، و آدمى بدايت انسانيت از اينجا درپيوندد . آدمى را نقطى عجيب است كه معنى را منزه از علايق اجسام ادراك كند . مثلا اگر گويند كوزه يا
هامش
( 72 ) - كندM : - PI- - پيشينM: پيشترPI- -
( 74 ) - مىكردM: مىكردندIP- - معانى راM: معانىIP- -
كندM: مىكندPI- -
( 76 ) - معنىاى : معنيىMمعانىPمعاينىI- -
( 80 ) - به نسبتشM: به نسبتIبدنستP- -
( 81 ) - ندانىIP: و ندانىM- -
( 82 ) - بدارىM: ندارىPI- -
( 84 ) - بهايم و سباعM: سباع و بهايمIP- -
( 85 ) - راM: را ازPI/ / استPI: نيستM- -