مهر دنيا كمتر نشود مهر آن جهان [ به ] دل وى اندر نيايد و تا مهر آن جهان به دل وى اندر نيايد ، انديشهء آن جهان درست نشود . چون انديشهء آن جهان درست شد ، انديشهء اين جهانى وى را هرآينه مولى تعالى كفايت كند .
و حكما چنين گفتهاند كه غمها از روى مثل هزار غم است . نه صد و نود و نه غم اين جهان است و يك غم غم آن جهان است و هركه را يك غم آن جهان بود ، مولى تعالى غمهاى اين جهانش را كفايت كند و هركه نهصد و نود و نه غم بخورد مر آن يك غم آن جهانيش سود ندارد .
و خواجه حكيم را - رحمه اللّه تعالى - پرسيدند كه كسى در دل خويش غمها مىبيند ، به چه داند كه اين غمهاى من اين جهانى است يا آن جهانى ؟ گفت : غم آن جهان را نشانيهاست :
يكى آنكه غم آن جهانى روشنايى دارد و بىپژمانى بود و هرچند غم آن جهان بيشتر شود ، زارى و پناه به درگاه مولى تعالى بيشتر شود و غم آن جهانى بىبر نبود . چون مدّتى غم آن جهانى بخورد ، در باطن ترس پديد آيد يعنى حال باطن بهتر شود . و غم اين جهانى تاريكى دارد و پژمانى دارد . هرچند غم اين جهان بيشتر شود ، بنده به حيلههايى به در مخلوقان دوانتر شود و غم اين جهان را بر نبود . هرچند بسيار بخورى ، حال باطن به نشود ، بلك بتر شود مگر كسى كه غم دنيا را از بهر دين خورد كه در خود ضعيفى بيند و بترسد كه اگر بايست من ديرتر رسد ، نبايد كه به حرام اندرافتم و صبر نتوانم كرد و اگر زيادتى رنجى به من رسد ، هلاك شوم . آنگاه روا باشد . و اين به حقيقت غم دين گردد ، نى غم دنيا . و ببايد كه اين بود ، نه آنكه ازين حكايت دامى سازد و در پناه اين دنيا مىدارد كه هبط باشد هرچه مىكند .
دنيا را ببايد شناختن كه چه بود ؟ پارسى « دنيا » « نزديكتر » بود چه « دنو » به زبان عرب اندر « نزديكى » بود . دليل بر آنكه مولى تعالى آن جهان را آخرت خوانده است يعنى پستر . و معنى دنيا را چنين گفتهاند اهل معرفت : الدّنيا ما يشغلك عن المولى . گفتند : دنيا آن است كه ترا مشغول گرداند از مولى تعالى . هرچه بنده را از مولى تعالى مشغول كند آن دنيا است و اگر هرچند آن چيز عين طاعت بود ، چه قرآن خواندن و علم آموختن و نماز گزاردن و مانند اين عين طاعت است . چه آوردهاند كه يحيى معاذ الرّازى - رحمة اللّه تعالى - قرآنخوانان را ديدمى كه همه همّت ايشان از قرآن خواندن قران بودى . چنين گفتى كه « يا عبدة القرآن » . اى
ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: عبد الله بن محمد القلانسي النسفي
ص٢٨١