و خواجه محمد بن على التّرمذى - رحمه اللّه تعالى - چنين گفته است كه مولى تعالى دل را چنان آفريده است كه چون منفعت و نيكويى چيزى ديد ، به وى رغبت كند و تا يكى به از آن نبيند ، دست از آن بازندارد . هركه حشمت دنيا و خوشيهاى وى ديد ، دلش به وى رغبت كند .
چون آن جهان را ديد ، ماندن دنيا آسان بود . و مثالش چنان بود كه كسى بر راهى مىرود و يك درم سيم مىبيند ، رغبت كند به برداشتن آن يك درم سيم و نتواند از وى درگذشتن ، مگر آنكه بيشتر بنگرد ، بيند هزار دينار را كه از آن يك درم گذشتن آسانتر بود و ليكن چون چشم ضعيف گشته بود ، جز همان درم نبيند . و چون هوا بر مرد چيره بود چون خوشى دنيا را ديد ، زود دوست گيرد و چون دوست گرفت از عيبهاى وى نابينا شود و از ديدن آن جهان نابينا شود . رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - چنين گفت : « حبّك الشّيء يعمى و يصمّ » . گفت : دوستى تو مر چيزى را ترا نابينا [ و گنگ ] گرداند . معنى آن بود - و اللّه اعلم - كه عيبش از خود نتوانى ديدن و اگر كسى عيبش بگويد ، نشنوى . و اهل معرفت چنين گفتهاند كه هركه به دنيا بينا گردد ، نابينا گردد . معنى آنكه چون مرد بدان جهان بينا گردد ، به اين جهان نابينا گردد . و هركه به عيب كسان بينا گردد ، به عيب خويش نابينا گردد . هر وقتى كه عقل مرد قوّت دارد ، تأمل تواند كردن و آفتهاى دنيا را بتواند ديدن ، به دنيا رغبت نكند ، چه مولى تعالى راحتهاى دنيا با رنج آميخته كرده است و مزههاى وى را با درد سرشته است . چنانكه [
b
30 ] در آفريننامه گويد :
فرد
ز هرچه مزه دردى انگيخته * همه نيك وى بايد آميخته
چه آوردهاند كه مردى بود دهرى و دنيا زاهد يعنى گوشه گرفته . حشمت نجستى و از خوشيهاى دنيا بهره نگرفتى . كسى را از حال وى معلوم شد ، عجب آمد . دهرى را سؤال كرد كه چون به نزديك تو سراى ديگر نيست و از اين سرا بهره برنمىگيرى ، چه معنى دانيم ؟
دهرى اين را جواب داد كه من تأمّل كردم ، راحتهاى دنيا را با رنج آميخته ديدم ، مرا آرزوى نمىكند به وى مشغول گشتن هرچند هرچند به نزديك من سراى ديگر نيست . پس چون دهرى كه پارهء عقلش قوّت مىداشت ، آفتهاى دنيا را ديد در دنيا ، زاهد شد . سنّيى را اولىتر كه در دنيا زاهد شود كه مر او را امّيد آن جهان است . و مقرّر است كه هرچند از دنيا بهرهء كمتر