تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
نمانى « 1 » به ميانه اندر آيد و آن‌گاه « 2 » كار خداى را عزّ و جلّ نشايد . مثالش چنان بود كه تو طعام مىخورى ، سگ بيايد و بخورد ، ترا دست پس « 3 » بايد كشيدن و به سگ ماندن . و اين به حقّ كسى بود كه اسير نفس نبود . امّا چون كسى اسير نفس گشته بود و خوى وى بد گشته و زبان وى درشت گشته ، ورا آن به بود كه به دل ناپسند دارد و دعاى نيكو كند مر آن‌كس را . خواجه ابو بكر ورّاق - رحمه اللّه - چنين گفته است كه هركه را مولى عزّ و جلّ علم داد و رفق نداد ، به سه اندام جلّاد شود بر خلق خدا و عزّ و جلّ : به دل كينه‌دارنده شود ، و به زبان طعنه‌كننده شود ، و به دست زننده شود و آزارنده . و حق‌گوى را چنان بايد كه آغاز از خويشتن كند [
a
169 ] و آنچه بگويد خود به كار بندد تا گفتار وى به دلها اثر كند ، چه مولى عزّ و جلّ در قرآن خبر داده است كه شعيب پيغامبر - صلوات اللّه عليه - « 4 » مر قوم خويش « 5 » را چنين گفت كه من نخواهم كه شما را خلاف كنم و آنچه شما را از آن بازدارم خود كنم . و به حكايت آورده‌اند كه روزى امام و مؤذّن جماعتى به نزديك خواجه حامد لفّاف آمدند و تسبيح‌ها به دست اندر افكنده . خواجه حامد مر ايشان را گفت : بايدى كه يكى از شما امام بودى و يكى مؤذّن ؟ گفتند : آرى . گفت : به چه كار آمده‌ايد ؟ گفتند : به ناليدن آمده‌ايم كه جوانان در « 6 » محلّهء ما مى مىخورند و طنبور مىزنند و ما را بيش با فاسقى ايشان طاقت نماند . خواجه حامد گفت : شما نخستين طنبورهاى خويش شكسته‌ايد تا اين « 7 » كار به دست شما برآيد ؟ گفتند : زنهار هرگز ما را طنبور نبوده است . امام را گفت : چون نماز بكنى ، در « 8 » مسجد سخن دنيايى مىگويى ؟ « 9 »
هامش
( 1 ) . به جاى « كه چون تن را به جاى نمانى » ، چون نفس . ( 2 ) . « آنگاه » ندارد . ( 3 ) . ندارد . ( 4 ) . عليه السّلام . ( 5 ) . خود . ( 6 ) . اندر . ( 7 ) . آن . ( 8 ) . اندر . ( 9 ) . مىكنى .