اسب نيز بايستد ، « 1 » چه تا « 2 » دل بيدار بود علامت « 3 » آن بود كه هر طاعتى كه كند هرچند حلاوت يابد به آن آرام نگيرد كه « 4 » منزلگاه مر « 5 » آسودن را بود « 6 » نه مر باشيدن را كه « 7 » تا بنده در دنياست ورا « 8 » با هيچ چيز آراميدن نيست .
و منصور ابدلان « 9 » اندرين معنى چند بيت « 10 » گفته است :
شعر « 11 »
همچنان كز « 12 » ترك نادانى همى دانا شوى * ترك دانايى ببايد ، آنگهى بينا شوى
چون شدى بينا ، ترا با هيچ هستى كار نيست * تا درو شركى « 13 » نيارى مرتد و رسوا « 14 » شوى
تيزبينايى نه عين آشنايى باشدت * بگذر از ديدار و ديده ، آنگهى زيبا شوى
آنچه دانستى رهست و ديده آن « 15 » را منزلست * چون ره و منزل نماند ، آنگهى و الا شوى
ور محبّى ، مر « 16 » محبّان را علامتها بود * يك علامت آن بود كز غير « 17 » او يكتا شوى
ور فقيرى ، پس ترا نسبت بريدن محو گشت * [ a 168 ] مى چه پندارى كه با چندين نسب صحرا شوى
خاك را در خاك باز و پاك را در پاك باز * تا ميان خاك و پاك اندر تو ناپيدا شوى
خويشتن را گر توانى منصور حلّاج كن « 18 » * تا مگر يكبارگى در فتنه و غوغا شوى « 19 »
هامش
( 1 ) . نهايستد [ كذا ] .
( 2 ) . « تا » ندارد .
( 3 ) . علامتش .
( 4 ) . چه .
( 5 ) . بر [ كذا ] .
( 6 ) . است .
( 7 ) . و .
( 8 ) . وى .
( 9 ) . منصور ابدال .
( 10 ) . بيت چند .
( 11 ) . ندارد .
( 12 ) . از .
( 13 ) . شرك .
( 14 ) . ترسا .
( 15 ) . او .
( 16 ) . پس .
( 17 ) . دون .
( 18 ) . همچنان كن خويشتن چون شيخ منصور حلاج .
( 19 ) . براى اختلاف اين اشعار با يكى از نسخههاى چين ، ر . ك : مقدّمهء مصحّح .