تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
خورد تا مهمان نان خوش [
b
166 ] خورد لاجرم او « 1 » را دستورى زياده خوردن هست تا آنجا كه از گرفتن معده « 2 » بترسد و چون كسى را به قوّت معده حاجت بود « 3 » از بهر كسب ، او را « 4 » نيز روا بود « 5 » كه نان تمام بخورد . « 6 » در معانى اخبار آورده است « 7 » كه به روزگار زكرياى پيغامبر - صلوات اللّه عليه - « 8 » سلطانى بود ستمكار ، « 9 » مردمان « 10 » آن روزگار قصد هلاك سلطان كرده بودند . « 11 » با يكديگر گفتند كه بياييد تا با زكرياى پيغامبر « 12 » تدبير كنيم . به خانهء وى آمدند . او « 13 » را نيافتند . عيال او « 14 » گفت : به فلان حايط است كار مىكند . آنجا « 15 » رفتند و مر وى را يافتند . « 16 » صبر كردند « 17 » تا از كار فارغ شود . پيش از آنكه از كار فارغ شد ، « 18 » به نان خوردن مشغول شد و مر ايشان را از نان مردمى نكرد . « 19 » نان بخورد و باقى كار تمام كرد و پاىافزار بيرون كرد و پاى برهنه از آن زمين به درآمد « 20 » و مر اين كسان « 21 » را گفت : چه مىگوييد ؟ گفتند : ما به كارى « 22 » آمده بوديم و لكن ما را دو سه مشكل تو « 23 » گشت ، جواب اين‌ها بده ! « 24 » گفت : چه مشكل است ؟ گفتند : « 25 » ما به خانهء تو « 26 » رفتيم ، « 27 » چشم ما بر حرم تو افتاد ، « 28 » ترا زن « 29 » با جمال ديديم و رغبت تو بر دنيا چگونه بود ؟ « 30 » گفت : آن رغبت نيست ، « 31 » دنيا آن بود كه از خداى « 32 » تعالى [
a
167 ] مشغول كند بنده را « 33 » و ليكن آن تدبيريست كه در حقّ تن خويش كرده‌ام تا چشم نگاه داشتن از حرام « 34 » آسان‌تر
هامش
( 1 ) . وى . ( 2 ) . + نيز . ( 3 ) . معده به قوّت بود . ( 4 ) . « او را » ندارد . ( 5 ) . باشد . ( 6 ) . خورد + چه . ( 7 ) . اند . ( 8 ) . صلى اللّه عليه و سلّم . ( 9 ) . + و . ( 10 ) . مردم . ( 11 ) . قصد كرده بودند تا وى را هلاك كنند + باز . ( 12 ) . ذكريا - صلوات اللّه عليه - . ( 13 ) . وى . ( 14 ) . وى . ( 15 ) . مردمان . ( 16 ) . مىبايستند [ ؟ ] . ( 17 ) . « صبر كردند » ندارد . ( 18 ) . شدى . ( 19 ) . مر ايشان را نگفت كه بياييد و با من نان بخوريد . ( 20 ) . پاىافزار به زنبيل اندر افكند و پاى برهنه برون آمد . ( 21 ) . مران مردمان . ( 22 ) . كار ديگر . ( 23 ) . تر . ( 24 ) . آنها بازده + تا آن‌گاه مشورت خويش بكنيم . ( 25 ) . + كه . ( 26 ) . شما . ( 27 ) . رفته بوديم . ( 28 ) . به جاى « چشم . . . افتاد » پرده برافتاد . ( 29 ) . و شما را زنى . ( 30 ) . و شما را رغبت كردن به دنيا چگونه است كه باشد [ ؟ ] . ( 31 ) . رغبت كردن نيست به دنيا ، چه . ( 32 ) . مولى . ( 33 ) . « بنده را » ندارد . ( 34 ) . نامحرم .