بود . « 1 »
گفتند كه نان خوردى و ما را مردمى نكردى . « 2 »
گفت : از بهر آنكه آنجا كه كار « 3 » مىكردم اگر لختى نان « 4 » شما را دادمى قوّت نيافتمى « 5 » و در كار « 6 » تقصير افتادى .
و ديگر « 7 » گفتند كه چگونه از زمين پاى برهنه بيرون آمدى ؟ گفت : از بهر آنكه اين زمين نوشكسته بودم « 8 » اگر با « 9 » پاىافزار بيرون آمدمى « 10 » زمين كوفته شدى « 11 » و خاك بر پاىافزار من گرفتى .
آنگاه گفتند كه ما را ازين سلطان رنج است ، قصد كردهايم كه « 12 » وى را هلاك كنيم ، صواب بود يا نه ؟ « 13 »
زكريّا « 14 » - عليه السّلام - گفت : هيهات كوه را به ناخن بركندن آسانتر بود كه هلاك كردن ملك را پيش از آنكه وى را وقت رسد . « 15 »
پس پديد آمد كه چيزى « 16 » خوردن كه از بهر قوّت كسب بود ، اگر سير بخورد روا باشد . « 17 »
غفلت بر دو « 18 » گونه است : يكى آن بود كه چون دل در خواب شود تن روى از طاعت بگرداند و به راه معصيت رود ، « 19 » چنانكه كسى بر اسب نشسته بود ، در خواب شود ، اسب آنجا رود كه گياه [
b
167 ] باشد ، آنجا نرود كه مقصد ويست . « 20 » و ديگر غفلت در طاعت بود . چون دل در خواب شد ، نفس با طاعت نيارامد « 21 » و از رفتن فروماند . از راه طاعت نرود « 22 » و ليكن به « 23 » راه طاعت نبرد . « 24 » مثالش آن بود كه چون مردى « 25 » در خواب رود ، « 26 » اسب را نراند ، « 27 »
هامش
( 1 ) . + و ديگر چنين .
( 2 ) . به جاى « مردمى نكردى » ، نگفتى كه بياييد و با من نان خوريد .
( 3 ) . كارى يكى .
( 4 ) . اگر از آنقدرى .
( 5 ) . نيافتى ( كذا ) + تمام .
( 6 ) . + ايشان .
( 7 ) . + چنين .
( 8 ) . اين زمين را نو شكستهام .
( 9 ) . « با » ندارد .
( 10 ) . آمدى + اين .
( 11 ) . گشتى .
( 12 ) . تا .
( 13 ) . « يا نه » ندارد .
( 14 ) . ذكريا .
( 15 ) . كه چون ملكى را پيش از آنكه وقت وى بگذرد هلاك كردن .
( 16 ) . چون .
( 17 ) . به جاى « اگر سير بخورد روا باشد » ، زيان ندارد .
( 18 ) . چند .
( 19 ) . + هم .
( 20 ) . اسب آنجا نرود كه راه ويست ، آنجا رود كه گياه بيند .
( 21 ) . نفس به آن طاعت بيارايد .
( 22 ) . برود .
( 23 ) . بر .
( 24 ) . نرود .
( 25 ) . مرد .
( 26 ) . شد .
( 27 ) . نتواند راندن .