آرد و لكن تا حقّ سبحانه و تعالى هدايت ندهد دين نيابد .
خواجه ابو اسحاق بشاغرى - رحمة اللّه عليه - گفته است هركه را مروّت نبود خطر بود كه دينش « 1 » عاريتى بود [
b
163 ] كه ابليس - عليهاللّعنه - « 2 » چندين هزار سال حقّ تعالى را عبادت كرد و ليكن چون خداى عزّ و جلّ « 3 » از وى مروّت خواست ، گفت : يك سجده مر آدم را از براى من بيار ، نتوانست . لاجرم حقّ تعالى همه ديانت او را حبطه كرد . پس ابليس آنهمه سجده مر حقّ سبحانه و تعالى را بر موافقت نفس خود كرد ، « 4 » اگر آن سجدهها از براى خشنودى خداى عزّ و جلّ بودى پس اين يك سجده مر آدم را هم از براى خشنودى او كردى . « 5 »
خواجه « 6 » حكيم را پرسيدند كه چيست كه يكى را مىبينم كه رنج عبادت مىكشد و بار مروّت نمىكشد ؟ گفت : از بهر آنكه تن را در عبادت كامرانى حاصل مىشود كه « 7 » عبادت به اختيار خود « 8 » مىكند و در بار « 9 » مروّت كشيدن افكندن كامرانيست و تنش در « 10 » جبّارى خو كرده است ، اينجا كامرانى نتواند كردن « 11 » و جبّار مر خذمت « 12 » جبّار را نشايد .
خواجه ابو بكر ورّاق « 13 » فرموده است كه سبب آنكه كسى انصاف خلق بتواند دادن دو چيز است : دين و مروّت . هركه را هر دو نبود ، هيچكس از وى انصاف نيابد و هركه را هر دو بود ، خلق به تمامى از وى انصاف يابند . « 14 » هركه را يكى بود ، بعضى از وى [
a
164 ] انصاف يابند . « 15 »
و امير « 16 » المؤمنين عمر - رضى اللّه عنه - گفت : « انا أدرى متى تهلك العرب ، فقيل له : متى تهلك ؟ قال : اذا لم يبق فيهم تقى الإسلام و اكرام الجاهليّة » . گفت : من دانم « 17 » كه عرب كى هلاك
هامش
( 1 ) . ديانتش .
( 2 ) . ندارد .
( 3 ) . خداوند سبحانه و تعالى .
( 4 ) . پديد آمد كه ابليس اين همه سجدهها كه از براى مولى تعالى مىكرد به موافقت تن خويش مىكرد .
( 5 ) . اگر آن سجده از بهر خشنودى مولى تعالى مىكردى يك سجده نيز مر آدم را از بهر خشنودى حقّ سبحانه و تعالى هم بكردى .
( 6 ) . خواجه حكيم را - رحمه اللّه تعالى - پرسيدندى كه چيست كه مردم مىبينم كه رنج عبادت مىكشند و بار مروّت نمىكشند .
( 7 ) . چه .
( 8 ) . خويش .
( 9 ) . اندر .
( 10 ) . به .
( 11 ) . افكند .
( 12 ) . املا مطابق باTاست .
( 13 ) . + ترمذى گفته است .
( 14 ) . بستانيد .
( 15 ) . ترتيب جملات جابجا است از : هركه را هر دو نبود ، تا : انصاف يابند .
( 16 ) . پدر من رحمه اللّه تعالى حكايت كردى كه + عمر بن الخطاب .
( 17 ) . مىدانم .