سلامت يابد ، گو « 1 » دوستى تن و دوستى مال از دل بيرون كن « 2 » كه « 3 » سبب خشم اين دو چيز است .
آوردهاند كه روزى كنيزك ميمون بن مهران دست خطا كرد « 4 » و طعام « 5 » بر خواجهء خود « 6 » ريخت . خواجه خشمناك شد . كنيزك گفت : اى خواجه با من آن كن كه مولى عزّ و جلّ فرموده است . گفت : چه فرموده است ؟ گفت كه مر خشم فروخورندگان را بستوده است . قوله عزّ و جلّ : « 7 »
« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ »
« 8 » [ آل عمران / 134 ] . گفت : از تو عفو كردم .
كنيزك گفت كه
« وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ »
[ آل عمران / 134 ] . گفت كه آزادت « 9 » كردم .
آوردهاند كه روزى خواجهاى از غلام خود « 10 » در خشم شده بود . فرمود تا غلام را به ستون بستند « 11 » تا بزند . « 12 » غلام گفت خواجه « 13 » را كه : تو بندهاى يا آزاد ؟
خواجه گفت : بنده .
گفت : مر خداوند خويش را هيچ بىفرمانى كردهاى ؟
گفت : كردهام .
گفت : خداوند عزّ و جلّ با تو همين « 14 » كرده است كه تو با من مىكنى ؟ « 15 »
گفت : نى .
بفرمود تا غلام را رها كردند .
و تا كسى بر خشم خويش پادشاه نبود ، وى مهتر نبود و از آفتهاى دو جهانى « 16 » [
a
158 ] خلاص « 17 » نيابد . و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته « 18 » است كه مولى عزّ و جلّ مر يحيى را - عليه السّلام - در قرآن « سيّد » خواند . « 19 » قوله عزّ و جلّ :
« وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ »
[ آل عمران / 39 ] . « سيّد » آن بود كه حليم « 20 » بود و حليم « 21 » آن بود كه بر خشم خود پادشاه بود و
هامش
( 1 ) . بايد كه .
( 2 ) . كند .
( 3 ) . چه .
( 4 ) . بشتافيد ( به جاى : دست خطا كرد ) .
( 5 ) . + گرم .
( 6 ) . خويش .
( 7 ) . چنانكه مىفرمايد .
( 8 ) . + و اللّه يحبّ المحسنين + گفت : فروخوردم ، كنيزك گفت : و العافين عن الناس . گفت .
( 9 ) . ترا .
( 10 ) . از غلامى به .
( 11 ) . بربستند .
( 12 ) . بزنند + اين .
( 13 ) . مر خواجهء خويش .
( 14 ) . همچنين .
( 15 ) . مىخواهى كردن .
( 16 ) . اين جهانى و آن جهانى .
( 17 ) . سلامت .
( 18 ) . چنين + .
( 19 ) . + چنانكه مىفرمايد .
( 20 ) . + چنانكه مىفرمايد .
( 21 ) . حكيم .