گشت ، « 1 » همه كارهاش تباه آيد .
آوردهاند كه ابليس - عليهاللّعنه - مر نوح را - عليه السّلام - سه چيز وصيّت كرد . گفت : بر تو باد كه به خشم نشوى كه « 2 » چون مرد در « 3 » خشم شد در دست ما ، همچنان شود كه در دست كودكان گوى ، هر سوى كه خواهند ببرند . « 4 » و بر تو باد كه مست كار « 5 » نخورى كه مرد مست [
a
159 ] چون بزى بود « 6 » در دست ما ، از گوشش بگيريم و هركجا خواهيم « 7 » ببريم . و بر تو باد كه با زن نامحرم در يك خانه درنيايى ، چون درآمدى « 8 » هرچند از آغاز قصد بدى نبود ، من چندان ازين بدان و از آن بدين پيغام آرم كه در ميان ايشان فتنه افكنم .
و آنكه گفتهاند : « من استغضب ، و لم يغضب ، فهو حمار » ، هركه را به خشم آرند به خشم نشود وى خرى بود ، مراد آن است « 9 » كه كس بود كه وى را خوار دارند و دشنام دهند ، وى « 10 » را خشم نيايد ، آن از ناكسى وى بود كه تن وى را نزد وى قدرى نبود . و مراد از خشم آمدن ، خشم راندن نيست كه « 11 » اصل خشم نكوهيده نيست كه هركه وى را از اصل خشم نيايد بىحميّت بود . و خشم از حميّت دين بود « 12 » و راندن وى از خيرگى نفس و « 13 » بايد كه خشم بيايد تا خشم فروخورد تا وى را « 14 » قدرى بود .
دليل برين آنكه گفتهاند : « من استعتب و لم يعتب فهو جبّار » هركه « 15 » را عذر خواهند ، او نپذيرد ، جبّار است . دانستيم كه مراد خشم « 16 » راندن نيست . « 17 »
و در خبر آمده است از رسول عليه السّلام : « 18 » « من لم يقبل عذر مؤمن صادقا أو كاذبا ، لم يرد الحوض » [
b
159 ] . فرمود « 19 » كه هركه عذر مؤمن « 20 » نپذيرد آن عذر راست باشد يا دروغ ، « 21 » از حوض من آب نيابد .
و چون كسى را خشم چيره شد ، اين پندها را ياد كند ، خطر بود كه سود ندارد . چنان بايد كه
هامش
( 1 ) . چون خوى تباه شد .
( 2 ) . چه .
( 3 ) . به .
( 4 ) . از هر سو كه آرزو آيد بزنند .
( 5 ) . مست كاره .
( 6 ) . چون مرد مست شد چون بزى شود .
( 7 ) . آرزو آيد .
( 8 ) . به جاى « چون درآمدى » ، چه چون مرد با زن نامحرم در يك [ خانه ] نشست .
( 9 ) . بود .
( 10 ) . مر او .
( 11 ) . چه .
( 12 ) . آنچه از جهت دين بود ، آن حميّت بود .
( 13 ) . اما خشم راندن كه از چيرگى نفس بود حرام است + چه چنين .
( 14 ) . فرو خوردن را .
( 15 ) . + از وى .
( 16 ) . + ناآمدن نيست بلكه مراد خشم .
( 17 ) . ناراندن است .
( 18 ) . صلى اللّه عليه و سلّم .
( 19 ) . گفت .
( 20 ) . مؤمنى .
( 21 ) . خواهى آن عذر خواستن راست باشد و خواهى دروغ .