حضرت « 1 » رسول را - عليه السّلام - « 2 » پرسيدند از كبر . فرمود : « ان تسفه الحقّ و تغمض الخلق » . [
b
155 ] گفت : متكبر آنكسى است « 3 » كه « 4 » حقّ نپذيرد و خلق را خوار دارد و مولى عزّ و جلّ مر آنكس را كه « 5 » حقّ گويند « 6 » و نپذيرد ، دوزخ « 7 » و عيد كرده است « 8 » كه قوله عزّ و جلّ :
« إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ » .
[ البقرة / 206 ] .
و پدر من - رحمة اللّه عليه - حكايت كردى كه يكى از خلفا خواست كه مر شخصى « 9 » را عقوبت كند به ناحقّ . آنكس مر خليفه را گفت : « اتّق اللّه » . خليفه از اسب فرود آمد و بناليد « 10 » و روى به خاك اندر ماليد . « 11 » يكى مر خليفه را سؤال كرد كه چرا چنين مىكنى ؟ گفت : مرا چون گفت از خداى بترس ، كبر در سر « 12 » من بجنبيد . حضرت حقّ تعالى مىفرمايد « 13 » كه هر كه را « 14 » گويند كه از خداى بترس ، بزرگمنشى كند و آن سخن را نشنود ، « 15 » بسنده است عقوبت وى دوزخ . من روى به خاك « 16 » از آن مىنهم « 17 » تا كبر از خود « 18 » دور كنم . پس چون « 19 » بنده « 20 » كبر كند ، گوييا پروردگار خود را نشناخته است . « 21 » چون بنده مقرّ است كه كبريا « 22 » صفت مولايست عزّ و جلّ ، پس اگر حضرت حقّ تعالى را شناخته بودى كبر نكردى . « 23 »
و خواجه حكيم « 24 » در تأويل اين خبر « 25 » كه « من عرف نفسه ، فقد عرف ربّه » چنين گفته است كه هركه را خرد بود ، نقصان [
a
156 ] خويش را « 26 » بتواند ديدن و چون توانست ديدن ، كبر از وى برود ، « 27 » چه هركه در وى نقصان بود ، « 28 » كبر از وى نيك « 29 » نيايد . هيچ چيز در بندگى بدتر از كبر نيست . چه كبر مر ذات بىعيب و بىنقصان را سزاست « 30 » و اين « 31 » صفت بندگان
هامش
( 1 ) . ندارد .
( 2 ) . صلى اللّه عليه و سلّم .
( 3 ) . كبر آن بود .
( 4 ) . + كسى .
( 5 ) . + وى را .
( 6 ) . + كبر كند .
( 7 ) . به دوزخ .
( 8 ) . كرد + چنانكه مىفرمايد قوله تعالى .
( 9 ) . يكى .
( 10 ) . « و بناليد » ندارد .
( 11 ) . ماليدن گرفت .
( 12 ) . ندارد .
( 13 ) . و مولى تعالى در قرآن چنين فرموده است .
( 14 ) . + چنين .
( 15 ) . آن سخن نپذيرد .
( 16 ) . + اندر + از بهر .
( 17 ) . مىمالم + تا آن .
( 18 ) . خويشتن .
( 19 ) . + خويشتندار .
( 20 ) . « بنده » ندارد .
( 21 ) . كبر از ناشناختى مولى تعالى خيزد .
( 22 ) . كبر .
( 23 ) . اگر مولى را عزّ و جلّ بتواندى ديدن ، كبر نتواندى كردن .
( 24 ) . + رحمه اللّه تعالى .
( 25 ) . + كه به اوّل كتاب ياد كرده شده بود .
( 26 ) . نقصان خويشتن .
( 27 ) . برخيزد .
( 28 ) . چه داند كه در كسى كه نقصان بود .
( 29 ) . نغز .
( 30 ) . به جاى « هيچ چيز . . . سزاست » ، چه هيچ چيز با بندگى چنان زشت نيايد كه كبر و اختيار حال ، چه كبر از كسى نغز آيد كه مر او را صفت كمال بود و اندر وى نقصان نبود و اين صفت بندگان نيست و اختيار حال از كسى نغز آيد كه مر او را علم بىجهل بود .
( 31 ) . + نيز .