نيست . « 1 » پس آنكس « 2 » كه كبر كند ، « 3 » خود را نشناخته است . چون خود را نشناخت ، « 4 » پديد آمد « 5 » كه خداوند خود « 6 » را نشناخته است . « 7 » پس هركه عظمت و بزرگى خداى را عزّ و جلّ شناخت ، كى تواند كبر كردن كه منازعت در بزرگى خداوند كردن بود . « 8 » چه به خبر آمده است كه مولى عزّ و جلّ فرمود : « 9 » « الكبرياء ردائى ، و العظمة إزارى ، فمن نازعنى واحدا منهما ، القيته فى النّار « 10 » و لا أبالى » . مولى عزّ و جلّ چنين فرمود « 11 » كه كبريا و عظمت صفت « 12 » من است ، هركه در صفت من با من منازعت كند ، نگوسار به دوزخ اندازمش « 13 » و باك ندارم . و آغاز كبر از عجب بود « 14 » و عجب آن بود كه چون « 15 » هوا بر بنده چيره شود « 16 » عقل را بپوشاند تا « 17 » عيبها و آفتهاى خويشتن « 18 » را نتواند ديدن و آن عيبها و آفتها او را نيك نمايد « 19 » و خود را دوست گيرد « 20 » [
b
156 ] و چون « 21 » دوست گرفت ، كور و كر گردد . هرچند كسى عيب وى را به وى نمايد ، نبيند و اگر بگويند ، « 22 » نشنود و از خلق چشم دارد كه وى را عزيز دارند و اين عجب كه در باطن بود ، چون قوّت گيرد به ظاهر اثر كند آنگاه كبر خوانند « 23 » كه خويشتن را از خلق بزرگتر دارد و خواهد كه همه خلق سخن وى گيرند ، چون نگيرند به خشم شود كه « 24 » اصل خشم از كبر است .
آوردهاند « 25 » كه روزى يحيى - عليه السّلام - « 26 » از عيسى - عليه السّلام - سؤال كرد كه بر ما از همه سختتر چيست ؟ گفت : خشم خداى عزّ و جلّ - گفت : از آن به چه رهيم ؟ « 27 » گفت : به خشم ناراندن . « 28 » گفت : خشم از چه خيزد ، پيدا كن تا اصل خشم از خود دور كنم « 29 » تا « 30 » از وى سلامت يابم . گفت : خشم از كبر خيزد ، دليل برين آنكه چون كسى بزاد « 31 » از تو « 32 » كلانتر بود ،
هامش
( 1 ) . + و كم كسى از كبر و اختيار حال سلامت يابد .
( 2 ) . چون كسى .
( 3 ) . + پديد آيد + خويشتن را .
( 4 ) . خويشتن را نتواند شناخت .
( 5 ) . آيد .
( 6 ) . خويش .
( 7 ) . نتوانسته است شناختن + به صفات وى يعنى به دل نتوانسته است ديدن بزرگى مولى را عزّ و جلّ .
( 8 ) . به جاى « پس هركه . . . كردن بود » ، چه هركه بزرگى مولى تعالى به دل ديد ، كى بيارد با وى منازعت كردن .
( 9 ) . چنين فرموده است .
( 10 ) . چنين فرموده است .
( 11 ) . فرموده است .
( 12 ) . صفات .
( 13 ) . اندر آرمش .
( 14 ) . خيزد .
( 15 ) . + خويشتن را خوش آيد .
( 16 ) . گردد .
( 17 ) . + مرد .
( 18 ) . خويش .
( 19 ) . « و آن عيبها . . . نمايد » ندارد .
( 20 ) . خويشتن را دوست دارد .
( 21 ) . + خويشتن را .
( 22 ) . گويد .
( 23 ) . گردد .
( 24 ) . چه .
( 25 ) . چه + آورده .
( 26 ) . - صلوات اللّه عليه - .
( 27 ) . از خشم خداوند به چه بازرهيم .
( 28 ) . + به ناحق .
( 29 ) . از خويشتن ببريم .
( 30 ) . + مگر .
( 31 ) . « بزاد » ندارد .
( 32 ) . + بزرگتر و .