حصور آن بود كه بر شهوت پادشاه بود . پس پديد آمد كه مهتر آنكس بود كه بر خشم و شهوت پادشاه بود .
و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه هركه تن « 1 » آن ويست ، وى مهتر بر هر تنيست و هركه وى آن تن است وى بىتن است . هركه بر خشم چيره است او « 2 » خداوند تن است و آنكه خشم بر وى چيره است وى آن تن است . « 3 » هركه بر خشم پادشاه « 4 » نبود ، وى درويش است « 5 » به خرد . اگر در وقت خشم از وى خرد « 6 » طلب كنى ، ستم كرده باشى بر وى .
صبر كن تا خشم از وى برود و خرد به وى بازآيد ، آنگاه انصاف خويش از وى بخواه .
همچنانكه كسى را از كسى سيم بايد گرفت ، « 7 » آن مرد درويش گشته باشد . اگر به وقت درويشى ازو سيم خواهد ، « 8 » بر وى ستم كرده باشد ، « 9 » چه مولى عزّ و جلّ درويش را زمان « 10 » داده است ، « 11 » چون يافت آنگاه از وى سيم خواهد ، [
b
158 ] روا باشد . « 12 »
و هم خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه اگر كسى - نعوذ باللّه - ردّت آرد ، ورا « 13 » در آن « 14 » حال نكشند . سه روز زمان « 15 » دهند تا بود كه پشيمان شود و برگردد و اگر « 16 » كسى مر ترا بيازارد ، همان ساعت با وى بد مكن و « 17 » سه ساعت زمان « 18 » ده تا بود كه پشيمان شود و « 19 » عذر خواهد .
و هم خواجه حكيم گفته است كه مرد از خشم راندن ديوانه شود و از شهوت راندن فاسق شود . ديوانه « 20 » هرچه كند خبر ندارد و مست از هرچه كند باك ندارد و فاسق از هرچه كند شرم ندارد و چون كسى از اين كارها توبه ناكرده بميرد در ملكوت ندا برآيد كه آورديم يكى ديوانهء مست فاسقى .
و نيز گفتهاند كه شهوت راندن « 21 » كار تباه كند و خشم راندن خو تباه كند هركه را خو تباه
هامش
( 1 ) . + وى .
( 2 ) . چيره بر خشم .
( 3 ) . و چيره به وقت خشم خداوش [ كذا : خداوندش ] تن است .
( 4 ) . هركه را بر خشم پادشاهى .
( 5 ) . بود .
( 6 ) . + و انصاف .
( 7 ) . « گرفت » ندارد + و .
( 8 ) . « ازو سيم » ندارد + خواهى .
( 9 ) . از وى ستمكار باشى .
( 10 ) . ضمان .
( 11 ) . + قوله تعالى :وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ[ البقرة / 280 ]
( 12 ) . چون سيم يابد از وى سيم خواهى ، روا بود .
( 13 ) . وى را .
( 14 ) . ندارد .
( 15 ) . ضمان .
( 16 ) . چون .
( 17 ) . چه .
( 18 ) . ضمان .
( 19 ) . + از تو .
( 20 ) . + از .
( 21 ) . راندگان [ كذا ] .