شود و باكبرتر شود كه طاعت سبب رهايى است و نفس همچنانكه به اسباب نعمت « 1 » اين جهانى اعتماد كند بر اسباب نفع « 2 » آن جهانى نيز اعتماد كند ، و چون اعتماد كرد ، ايمن شد و چون نفس چيره شود ، اين خصلتها پديد آيد . دليل برين آنكه رسول - عليه الصّلاة و التحيّه - « 3 » چنين فرموده است كه « 4 » « من لم تنهه صلاته عن الفحشاء و المنكر لم يزدد من اللّه تعالى إلّا بعدا » . و نماز سبب نزديكى است « 5 » به رحمت مولى عزّ و جلّ در اصل چون « 6 » [
b
134 ] پذيرفته آيد « 7 » و ليكن چون بنده نماز مىگزارد و بدى وى بر نقصان نبود .
پديد آيد كه رغبت نماز هم از نفس خواسته « 8 » است و بر آن نماز اعتماد كرده ، لاجرم سبب دورى گردد . و اللّه اعلم . معنى آنكه گفت « بسا معصيت كه مبارك آيد » معصيت به حقيقت شوم است و ناكردنى ، ولى وقتى بود كه مولى عزّ و جلّ ورا « 9 » سبب بيدارى گرداند و اين در حقّ كسى « 10 » صورت بندد كه او را معصيت طبع نگشته باشد و عادت نكرده و مصرّ نبوده و لكن گاهى « 11 » به سهو اندر افتد و باز پشيمان شود و آن معصيتهاى گذشتهاش « 12 » ياد آيد ، تازه شود و ترس بر وى چيره شود و منّت از مولى عزّ و جلّ تازه شود « 13 » كه بنده را مدّت توفيق طاعت و عصمت دراز شود ، غافل شود . چون شتابيد « 14 » و به معصيتى درافتاد و آن منّت مولى عزّ و جلّ تازه شود .
خواجه ابو تراب نخشبى - رحمه اللّه - گفته است « 15 » كه گاهگاه مولى عزّ و جلّ توفيق و عصمت از بنده بازگيرد تا بنده از ناكسى خود « 16 » آگاه شود و بداند كه آن خوب زيستن او به كرم « 17 » مولى عزّ و جلّ بوده است ، اما وى همان است .
و آوردهاند كه يحيى بن معاذ رازى - رحمه اللّه - [
a
135 ] گفتى « 18 » كه « ألقاهم فى الذّنب ليعرّفهم فاقتهم إليه ، ثمّ عفا عنهم ، ليعرّفهم كرامتهم لديه » . گفت : مولى عزّ و جلّ خاصّان « 19 » خويش را به معصيت در « 20 » افكند تا بيچارگى ايشان به خود تازه گرداند و باز از ايشان عفو
هامش
( 1 ) . منفعت .
( 2 ) . ندارد .
( 3 ) . عليه السّلام .
( 4 ) . به جاى « چنين فرموده است كه » گفت .
( 5 ) . نماز كه سبب نزديكى استT: نزديك .
( 6 ) . + نه .
( 7 ) . + سبب دورى گردد .
( 8 ) . خاسته .
( 9 ) . معصيت را .
( 10 ) . + درست باشد و .
( 11 ) . وقتى .
( 12 ) . او را .
( 13 ) . گردد .
( 14 ) . شتافيد .
( 15 ) . چنين گفت .
( 16 ) . خويش .
( 17 ) . از منّت .
( 18 ) . چنين + گفتى .
( 19 ) . خاصّگان .
( 20 ) . اندر .