بندگى ديانت است و مردمى مروّت ، چون كسى بينى كه بندگى به جاى آرد و مردمى [
b
133 ] نكند ، پديد آيد كه اين بندگى وى درست نيست ، چه خود را به ظاهر چيزى ساخته « 1 » تا خلق را صيد كند . « 2 » خلق را صيد نتواند كرد « 3 » و لكن « 4 » به دام خويش اندر افتد . « 5 » خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است : نام بىمعنى دام است ، يعنى هركه را نام است و زيست او در خور آن نيست ، آن دامى است كه اين كس به دام خويش اندر افتاده است « 6 » و چون كسى بينى كه با خلق مردمى كند و خوب زيد و ليكن ديانت به جاى نيارد ، پديد آيد كه آن مردمى وى خام است كه خشنودى خلق بىخشنودى خالق سود ندارد .
خشنودى خلق از بهر خشنودى خداى عزّ و جلّ بايد و ليكن خام را امّيد پختن بود ، بدان معنى كه چون بينديشد كه خشنودى خلق بدين جهان مرا سود مىدارد ، خشنودى خالق بايد - عزّ و جلّ - تا به سود آن جهان برسم . « 7 » و آنكه خواجه اسحاق بشاغرى گفته است - رحمه اللّه - : هركه را طاعت نفسانى بود ، عقد توحيد وى شيطانى بود . همچنين بيان كرده است كه ابليس را ديانت بود و ليكن مروت نبود كه مولى را - عزّ و جلّ - چندين هزار سال سجده كرد و آن همه ديانت بود ، مولى عزّ و جلّ [
a
134 ] از وى مروّت خواست .
فرمود كه يك سجده آدم را از بهر من بكن ، نتوانست كردن . مولى عزّ و جلّ آن ديانت وى را بر روى وى زد . « 8 »
و معنى آنكه به خبر آمده است از رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - : « 9 » « ربّ طاعة ميشومة ، و ربّ معصية ميمونة » . بسا طاعت كه شوم آيد و بسا معصيت كه مبارك آيد . معنى آن است - و اللّه اعلم - كه آن طاعت كه نفسانى بود ، هرچند به صورت طاعت بود به حقيقت معصيت بود كه « 10 » رغبت آن طاعت از نفس خواسته « 11 » است . آن طاعت كه حقيقى بود ، هرگز شوم نبود . و علامت طاعت نفسانى آن بود كه هرچند بيشتر « 12 » ايمنتر
هامش
( 1 ) . چه بندگى را دام ساخته است .
( 2 ) . + و هركه دام نهد تا خلق را صيد كند .
( 3 ) . كردن .
( 4 ) . + خود .
( 5 ) . + و هلاك شود .
( 6 ) . + همچون صياد كه دام نهاده باشد تا صيد به دام اندر افتد و از خيرهسرى خود به دام خويش اندر افتد .
( 7 ) . تا بود كه بدان جهان مرا سود دارد .
( 8 ) . آن همه ديانت او به وى ردّ كرد .
( 9 ) . + كه فرمود .
( 10 ) . چه .
( 11 ) . خاسته .
( 12 ) . + شود .