و در يك مجلس « 1 » سمرقند من اين بيتها را نقل « 2 » كردم و حكيم جوهرى سمرقندى حاضر بود ، ورا « 3 » گفتم اين بيتها را ترجمه كن ! ترجمه كرد : « 4 »
شعر « 5 »
توانگرى و شرف هر دو گُرد گرد آيند « 6 » * بود وطنشان اندر « 7 » دل توكّل جوى
هر آنكه كرد توكّل ورا بس است خداى * معين و ناصر و نصرت دهند [ ه ] از همه روى
كسى كه كرد « 8 » بسنده بدان كه بهرهء اوست * مدان ز آدميان كس به قدر و پايهء اوى « 9 »
و هركه را توكّلش درست نشود دلش درويش بود . « 10 » و معنى اين خبر كه رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - فرموده « 11 » است : « كاد الفقر ان يكون كفرا » . يعنى خواست بود درويشى كه كافرى گردد ، مراد درويشى دل است - و اللّه اعلم - چه درويشى دل از ضعيفى يقين بود [
b
111 ] و هركه را يقين ضعيف شد ، « 12 » شك قوىّ شد و شك بيمارى دل است . و چون دل بيمار شد خطر بود كه بميرد ، خاصّه كه علاج نكند و هركه را دل درويش شد ، وى به دنيا حريص گردد كه چنين گفته است خواجه حكيم - رحمه اللّه - « 13 » كه دل هدى دارد و معده غذا دارد و تن دنيا دارد ، چون دل « 14 » به هدى ضعيفى گيرد تن به دنيا حريصى گيرد و چون تن به دنيا حريصى گيرد معده از غذا تهى گردد و چون معده از غذا تهى گردد « 15 » تن ضعيف شود و چون تن ضعيف شد دلتنگ شد « 16 » و چون دلتنگ شد خو بد گردد « 17 » و چون خو بد گشت خير هر دو جهان از دست مرد برود .
و چون بنده در « 18 » خويشتن نشان درستى توكّل بيند ، شكر بايد كردن و بيدار باشيدن و به مولى « 19 » عزّ و جلّ اندخسيدن تا دلش با توكّل بيارامد . « 20 » چه به اوّل كتاب ياد كرده شده بود كه آرام با حال پسنديده حال « 21 » ناپسنديده گردد ، همچنانكه دل عام با مال آرام « 22 »
هامش
( 1 ) . يكى مجلس در .
( 2 ) . روايت .
( 3 ) . وى .
( 4 ) . كرده است .
( 5 ) . « شعر » ندارد .
( 6 ) . گردانند .
( 7 ) .T: در ؛P: اندر .
( 8 ) . كرده .
( 9 ) . وى .
( 10 ) . شود .
( 11 ) . گفته .
( 12 ) . بود .
( 13 ) . خواجه حكيم رحمه اللّه تعالى چنين گفته است .
( 14 ) . و دل چون .
( 15 ) . « گردد » ندارد .
( 16 ) . + و بدخو گشت و چون خو بد گشت .
( 17 ) . « و چون دلتنگ شد خو بد گردد » ندارد .
( 18 ) . اندر .
( 19 ) . تعالى .
( 20 ) . نيارامد .
( 21 ) . « حال » ندارد .
( 22 ) . « آرام » ندارد .