بسندگى مولى عزّ و جلّ « 1 » مر بنده را همان « 2 » نصيب بود كه وى مر مولى عزّ و جلّ را بسنده تواند داشت . « 3 » و چون بنده چنين داند كه بر مولى عزّ و جلّ توكّل كردهام و كفايت پديد نمىآيد دليل آن بود كه علم توكّل را [
b
110 ] مىداند كه توكّل بر مولى عزّ و جلّ بايد كردن توكّل پنداشته است و توكّل نتوانسته است « 4 » كردن ؛ كه نه هركه علم كارى « 5 » بداند آن كار بتواند كردن . چه اهل معرفت چنين گفتهاند كه علم توكّل همچنان است كه « 6 » بر كوه « 7 » نگريستن و توكّل همچنان است كه بر كوه رفتن و بسيار كس بود كه بر كوه تواند نگريستن و ليكن طاقت « 8 » نبود ورا « 9 » كه بر كوه رود . و همچنين چون بنده به فاسقى و دوستى دنيا مشغول شود نفس وى چيره شود بر دل ، و يقين را ضعيف كند و دل به اسباب بسته شود و نتواند دل را از آن اسباب « 10 » گسستن به باطن و توكّلش درست نشود و هركه را توكّلش از روى حقيقت « 11 » درست شود ، دل وى توانگر شود . و آنكه رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - گفته است : « ليس الغناء بكثرة العرض ، و لكنّ الغناء غنى القلب » . گفت : توانگرى آن است كه دل توانگر بود « 12 » و توانگرى دل جز به توكّل نبود - و اللّه اعلم - و هركه را دلش توانگر شود وى هم در دنيا عزيز شود . « 13 »
چه آوردهاند كه هارون الرّشيد مر بهلول را چنين « 14 » گفت كه « 15 » خواهى « 16 » تا ترا از بيت المال چيزى پيدا كنم ؟ بهلول گفت كه خداوند [
a
111 ] عزّ و جلّ « 17 » ترا بيافريد و مرا بيافريد ؛ ترا روزى دهد ، مرا فراموش كند ؟
و سه بيت تازى گفته « 18 » اندرين معنى : « 19 »
يحول الغنى و العرض « 20 » فى كلّ موطن * ليستوطنا قلب امرى ان توكّلا
و من يتوكّل كان مولاه حسبه * و كان له فيما يحاول معقلا
اذا رضيت نفس به مقدار حظّها * تعالت و كانت أكرم النّاس منزلا
هامش
( 1 ) . تعالى .
( 2 ) . چندان .
( 3 ) . داشتن .
( 4 ) . نتوانست .
( 5 ) . كار .
( 6 ) . + چون .
( 7 ) . + تواند .
( 8 ) . طاقتش .
( 9 ) . « ورا » ندارد .
( 10 ) . از اسباب نگاه داشتن + و گسستن .
( 11 ) . از روى حقيقت توكّلش .
( 12 ) . گفت : توانگرى آن نيست كه در دست چيزى بسيار بود و ليكن توانگرى آن است كه دلت توانگر بود .
( 13 ) . + و هم در آخرت .
( 14 ) . ندارد .
( 15 ) . ندارد .
( 16 ) . + كه .
( 17 ) . تعالى .
( 18 ) . + اند .
( 19 ) . + شعر .
( 20 ) . و العز .