گفت : پس بخواهم .
گفت : اگر مىترسى كه فراموشت « 1 » كند ، بخواه .
گفت : پس خاموش نشينم .
گفت : خداى را مآزماى تا كافر نشوى .
گفت : راه بر من تنگ كردى ، درى بگشاى .
گفت : برو بندگى كن و خداى را عزّ و جلّ به خدايىمان . « 2 »
معنى آن بود « 3 » - و اللّه اعلم - كه تو كسب مىكن و ليكن دل « 4 » مبند كه روزى من ازين كسب بود ، چه تو ندانى كه روزى ترا « 5 » ازينجا « 6 » پديد آرد « 7 » يا از جايى ديگر .
و خواجه حكيم - رحمه اللّه - چنين گفته است آنچه با تو « 8 » است ندانى كه كراست و آنچه آن تست ندانى كه كجاست . پس حريص بودن « 9 » تو بيهوده چراست .
و نشان نيكبختى بنده آن بود كه مولى عزّ و جلّ « 10 » روزى وى از آنجايى كه وى تكلّف كم كند « 11 » رساند ، چه به خبر آمده است از رسول - صلّى اللّه [
b
103 ] عليه « 12 » و سلّم - :
« ابى اللّه ان يرزق عبده المؤمن من حيث يعلم » . پارسى « 13 » آن بود كه نخواست مولى عزّ و جلّ « 14 » كه بندهء مؤمن را روزى از آنجا دهد كه وى داند . معنى آن بود - و اللّه اعلم - كه چون بنده را مولى عزّ و جلّ « 15 » كه روزى از راه كسب « 16 » رساند ، خطر بود كه دل وى بدان كسب بسته شود و چون از جايى رساند كه نينديشيده باشد « 17 » دلش به كسب بسته نشود « 18 » و يقين وى قوّت گيرد .
و خواجه حكيم را - رحمة اللّه عليه - « 19 » پرسيدند كه رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - « 20 » دعا كرد « 21 » كه « اللّهم من أحبّنى فارزقه العفاف و الكفاف ، و من أبغضنى فأكثر ماله و ولده » .
پارسىاش اين بود « 22 » كه اى بار خداى ! هركه مرا دوست مىدارد - كه رسول توام - تو مرو
هامش
( 1 ) . ترا فراموش .
( 2 ) . گذار .
( 3 ) . معنى اين سخن آن است .
( 4 ) . + اندر وى .
( 5 ) . تو .
( 6 ) . از آنجا .
( 7 ) . آيد .
( 8 ) . در دست تست .
( 9 ) . حرص تو .
( 10 ) . تعالى .
( 11 ) . كند كم .
( 12 ) . عليه السّلام .
( 13 ) . + حديث .
( 14 ) . تعالى .
( 15 ) . تعالى .
( 16 ) . + به وى .
( 17 ) . بود .
( 18 ) . نشده باشد .
( 19 ) . تعالى .
( 20 ) . عليه السّلام .
( 21 ) . + و گفت .
( 22 ) . پارسى آن بود .