تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
توفيق مشغول باشى [
b
97 ] و هرچه در دنيا مولى عزّ و جلّ « 1 » روزى « 2 » تو كرده است بىيارى همه مخلوقان بتواند « 3 » رسانيدن تا دل از خلق گسسته دارى . و اين توكّل فريضه است بر باطن تا دل به اسباب « 4 » مخلوقان بندى « 5 » نه آنكه از اسباب و حيله‌ها دست بازدارى . چه آورده‌اند كه روزى عمر خطّاب - رضى اللّه عنه - « 6 » قومى را ديد نشسته « 7 » و دست از كسب بازداشته . گفت : شما چه مردمانيد ؟ گفتند : متوكّلان . « 8 » گفت : طعام از كجا مىخوريد ؟ گفتند : از آنجا كه مولى عزّ و جلّ « 9 » پديد آرد . گفت : شما متوكلان‌ايد . و قومى ديگر را ديد همچنين خاموش گشته « 10 » و دست از كسب بازداشته . گفت : شما چه مردمان‌ايد ؟ گفتند : ما متوكّلانيم . گفت : طعام از كجا مىخوريد ؟ گفتند : فلان قبيله ما را طعام مىفرستد ، ما مىخوريم و خداى عزّ و جلّ « 11 » را مىپرستيم . درّه برآورد و گفت : شما متوكّلان نه‌ايد ، چه متوكّلان‌ايد « 12 » يعنى آماده‌خواران‌ايد ، متوكّلان كسانىاند « 13 » كه تخم در زمين انداخته باشند « 14 » و دل بدان « 15 » نبسته و چشم نهاده كه مولى عزّ و جلّ « 16 » ورا چه « 17 » روزى پديد آرد كه توكّل به باطن فريضه است نى به ظاهر . [
a
98 ] و آن كسان « 18 » كه چنين پنداشته‌اند كه شرط توكّل آن است كه دست از كسب بازدارى ، « 19 » گفته‌اند كه توكّل به « 20 » حقّ عيال و ستور و مهمان درست نيايد . و اين سخن به نزد من درست نيست ، چه توكّل به همهء جايها « 21 » فريضه است و لكن بايد كه به باطن ، دل بر كسب بندى ، « 22 » نه آنكه دست از كسب بازدارى ، چه خواجه حكيم - رحمه اللّه - چنين گفته است كه كسب حصار توكّل است ، چون دست از كسب « 23 » بازدارى توكّل ويران شود . و همين خواجه گفته است : اگر از اسباب به « 24 » ظاهر دست بازدارى ظاهرت هلاك شود و به باطن اگر « 25 » بر كسب و « 26 »
هامش
( 1 ) . تعالى . ( 2 ) . قسمت . ( 3 ) .T: « بتواند » دو بار نوشته است ،P: + به تو . ( 4 ) . + و . ( 5 ) . نبندى . ( 6 ) . امير المؤمنين عمر بن خطاب رضى اللّه تعالى عنه . ( 7 ) . نشسته بودند . ( 8 ) . ما متوكّلانيم . ( 9 ) . مولى تعالى رساند و + . ( 10 ) . همچنين نشسته . ( 11 ) . تعالى . ( 12 ) . متأكلان . ( 13 ) . متوكّل آن‌كس بود . ( 14 ) . بود . ( 15 ) . بر آن . ( 16 ) . تعالى + مر او . ( 17 ) . « چه » ندارد . ( 18 ) . كس‌ها . ( 19 ) . + بر غلطاند از آنكه چنين . ( 20 ) . در . ( 21 ) . جايگاه . ( 22 ) . نبندى . ( 23 ) . چون از كسب دست . ( 24 ) . « به » ندارد . ( 25 ) . و اگر به باطن . ( 26 ) . + بر .