هرچند « 1 » خود را در بوستان بيند . فرّخى « 2 » شاعر به وقتى كه سلطان روى گران كرده بود به وى ، « 3 » قصيدهاى گفت درين « 4 » معنى و اين دو بيت از آن قصيده است : « 5 »
بيت « 6 »
آنچه كردم گر « 7 » از ادب دور است * گير شمشير و گردن اينك ران « 8 »
گو بكش مر مرا و دور مكن * گو بزن مر مرا ، ز پيش مران
و خواجه ابو اسحاق بشاغرى - رحمة اللّه [
b
96 ] عليه - فرمود « 9 » كه نيكبخت را نعمت به مولى عزّ و جلّ « 10 » خواننده است و محنت به سوى مولى عزّ و جلّ « 11 » راننده « 12 » و بدبخت را نعمت از مولى عزّ و جلّ « 13 » برّاننده است و محنت از در مولى تعالى پرّاننده . « 14 » و معنى اين سخن آن است كه خردمند داند كه در خزينهء مولى عزّ و جلّ « 15 » بهتر ازين نعمت كه وى را داده ، « 16 » نيست با اين يافته آرام نگيرد ، در بندگى زيادت كند « 17 » و بخواهد كه از آن بهتر و بيشتر به دو دهند « 18 » و نيز بداند كه سختتر ازين محنت هست مر حضرت مولى تعالى را كه او را داده است . « 19 » پس در آن « 20 » صبر كند و بخواهد تا خداى تعالى « 21 » آن را از وى بردارد و از بدتر از آنش « 22 » نگاه دارد . و خواجه حكيم « 23 » گفته است كه چون بنده را بلايى پيش آيد ، بايد كه « 24 » بلايى از آن سختتر را ياد كند تا آن پيش آمده بر وى سبك شود . و خردمندان بر « 25 » نعمت دنيا دل نبندند « 26 » كه ناپايدار است و محنت بر اثر اوست و در محنت دنيا نيز دلتنگ نكنند كه ناپايدار است و نعمت بر اثر اوست . « 27 » و خواجه حكيم - رحمة اللّه
هامش
( 1 ) . + كه .
( 2 ) . فرّخ .
( 3 ) . سلطان بر وى روى گران كرده بود .
( 4 ) . به همين .
( 5 ) . و اندر وى دو بيت گفته است [ در حاشيه : و آن دو بيت ] اينست .
( 6 ) . ندارد .
( 7 ) . كه .
( 8 ) . چوب و شمشير و گردن اينك ران .
( 9 ) . گفته است .
( 10 ) . تعالى .
( 11 ) . تعالى .
( 12 ) . + است .
( 13 ) . تعالى .
( 14 ) . راننده است .
( 15 ) . تعالى .
( 16 ) . + است .
( 17 ) . « در بندگى زيادت كند » ندارد .
( 18 ) . چه از مولى تعالى بخواهد تا به از آن دهدش .
( 19 ) . و داند كه در خزينهء مولى تعالى سختتر ازين محنت كه وى را داده است ، هست .
( 20 ) . « پس در آن » ندارد .
( 21 ) . از مولى تعالى بخواهد .
( 22 ) . از آن وى را .
( 23 ) . + رحمه اللّه عليه .
( 24 ) . به جاى « بايد كه » ، چنان نبايد كه بىبلايى ياد كند ، چه بلاى اندك به روى بسيار شود بلك چنان بايد كه چون بلايش پيش آيد يكى .
( 25 ) . به .
( 26 ) . + چه دانند .
( 27 ) . وى .