احوال پيشينيان كه مولى عزّ و جلّ خبر داده است كه چون ايشان بد زيستند مر ايشان را عقوبت كردم تا پند گيرند . و آنكه گفت كه چون امّت من دشنام دادن عادت كنند به نزد مولى عزّ و جلّ خوار شوند ، آن است كه دشنام دادن از چيرگى نفس خيزد كه ورا « 1 » بر نفس پادشاهى نماند و از خوار داشت مسلمانى باك ندارد ، چه كسى كه به نزد كسى عزيز بود ، ورا « 2 » خوارى نكند و چون مسلمان به نزد كسى خوار گشت ، دليل آن است كه اين كس به نزد مولى عزّ و جلّ خوار گشت ، « 3 » مولى عزّ و جلّ مرو را به توفيق و عصمت سزا نگرداند و از آفتهاى آن جهانى و از بلاهاى اين جهانى نگاه نداردش و به نزد خلق خوار گردانش . « 4 »
و بخيلى « 5 » به جاه آن بود كه كسى را مولى عزّ و جلّ جاهى داده باشد بتواند درماندهاى را فرياد رسيدن و نرسد ، پديد آيد كه وى بخيل است چه « 6 » به جاه « 7 » - كه كم نشود - جوانمردى نتواند كردن به مال نيز هم نتواند كردن . و بخيلى به تن آن بود كه مولى عزّ و جلّ كسى را تندرستى داده باشد و قوّتى ، و تواند كه كار يكى بيمار [
b
65 ] و ناتوان « 8 » بكند و بر وى رنج زيادتى نرسد و مر آنكس را راحت بود ، نكند ، پديد آيد كه وى بخيل است . وى را اگر مال بود جوانمردى نتواند كردن .
و بخيلى به زبان آن بود كه داند به سخن « 9 » وى كار مسلمان « 10 » برآيد يا آزارى « 11 » ميان دو مسلمان برخيزد و نگويد ، پديد آيد كه آنكس « 12 » بخيل است .
و ديگر آنكه مسلمانى پيش آيد و داند كه اگر بر وى سلام كند آنكس « 13 » شاد شود و امّيد بود كه صد رحمت ببارد ، نود بر وى « 14 » كه آغاز سلام كرد « 15 » و ده بر آن جوابدهنده ؛ « 16 » چه به خبر چنين آمده است و با اين همه « 17 » سلام نكند ، پديد آيد كه وى از همه بخيلان بخيلتر است ، چه گفتهاند : « أبخل النّاس من بخل بالسّلام » . و آمده است كه فرشتگان را عجب آيد كه مسلمانى بر مسلمانى بگذرد و سلام نكند . و معنى عجب آن
هامش
( 1 ) . وى را .
( 2 ) . وى را .
( 3 ) . گشته است + و چون كسى به نزد مولا عزّ و جلّ خوار گشت .
( 4 ) . گرداندش .
( 5 ) . بخيل .
( 6 ) . + چون .
( 7 ) . جاهى .
( 8 ) . بيمارى و ناتوان .
( 9 ) . سخون .
( 10 ) . مسلمانى .
( 11 ) . + از .
( 12 ) . وى .
( 13 ) . مسلمان .
( 14 ) . آن .
( 15 ) . كرده باشد .
( 16 ) . ده مر جوابدهنده را .
( 17 ) . + اگر .